تبليغاتX
یه دختر شیطون




یه دختر شیطون

 

سلام .همیشه اول نوشته هام تکراریه ببخشید چیزی جز این

حرفای همیشگی مثل امیدوارم خوب باشید ممنونم از نظراتون

 و... به ذهنم نمیاد .حالا هم همین طور راستش این پست آخرمه

 خدایی حسش نیست تو ایام مدرسه بیام البته هنوز مدرسه

شروع نشده ولی خوب حال و هواش کم کم داره حال و هوای ما

رو عوض میکنه . نمیخوام مثل قبلنا بنویسم چون حوصله ندارم و

اصلا دیگه چیز خاصی جز دعوا و قهر  وآشتی تو خاطراتم

 پیدانمیشه .تو این مدت خیلی خوشحال شدم از اینکه دوستای

خوب ومهربونی مثل شما ها پیدا کردم . نمیشه اسم همه رو آورد

 ولی هرکی اسمش تو لینک وبم هست از حضورگرم و دوستانش

تشکر میکنم وممنونم .از همه بیشتر رها جون وداداش فرهاد و

داداش پارسا خیلی دوستتون دارم .

 

بچه ها این که الان دارم مینویسم خلاصه از ۱۵ اسفند ۸۸ تا ۲۵

شهریور۸۹

گفتم اوایل مهر ۸۸ بود یعنی من سال دوم بود تا اسفند ماه نه با

فرزاد نه با هیچکس دیگه نبودم .درسم رو خوب می خوندم ولی

نبودش رو حس میکردم .چون واقعا بدی در حقم نکرده بود وهمیشه

خوب بود .تا اینکه یه روز سارا دوست صمیمیم که از همه جریاناتم

 خبر داشت ( البته فقط اون) اومد خونمون که ریاضی یادش بدم

آخه اون روزامتحان داشتیم ساعت ۹ اومد خونمون  تا ساعت ۱۲

 کلی  وقت داشتیم که درس یادش بدم البته همش حرف زدیم...

مایل نبود یاد بگیره .یهو تو بحث پیشنهاد داد بیا زنگ بزنیم به فرزاد

بگیم چی؟

هیچی بده من زنگ بزنم مزاحمش شم ببینم پا میده؟

گفتم نه حوصله ندارم تواومدی درس بخونی امروز امتحانه ها

نه بابا فقط چند دقیقه

خیلی اصرار کرد البته منم بدم نمیومد که صداش رو بشنوم

با گوشی من  زنگ زد صداشو زدیم رو پخش.

بله ؟

الو سلام

سلام بفرمایید

میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم ؟

شما ؟

یه بنده خدا که  میخواد باهات حرف بزنه

خانوم مزاحم نشو حوصله ندارم .اینو گفت وقطع کرد .

سارا زیر لب یه فحشی بهش داد گفت به خدا باید جواب بدی

بله مگه نگفتم زنگ نزن

چرا ولی دوست دارم زنگ بزنم

بیخود دوست داری من بیکار نیستم به مخزرفات تو گوش بدم .

مگه چیکار میکنی که بیکار نیستی

به شما مربوط نیست وباز گوشی رو قطع کرد .

ولش کن سارا سرکاره الان .

خوب سرکار باشه باید یکمی استراحت کنه

دوباره زنگ زد

اونم میزد رو رد تماس

۸ یا ۹ بار سارا زنگ زد

ببین سارا میخوای شمارمو بده ۱۱۰ ؟ خط ایرانسل که نیست هی

زنگ میزنی ولش کن

نه به جون تو باید بدونم دوست دختر داره یا نه

 به تو چه بیا درس بخونیم زنگ اول امتحانه وقت نیست

خلاصه سارا ول کن نبود شروع کرد به اس ام اس دادن : به خدا

قصدم مزاحمت نیست ولی میخوام باهاتون آشنا شم .

جواب نمیداد

سارا هی اس ام اس میداد : خواهشا بردار

اونم گوشیش رو خاموش کرد .

ببین یسنا گوشیت رو که لازم نداری

چطور مگه؟

بده گوشیتو من ببرم خونه

آخه واسه چی اگه کسی زنگ زد ؟

نه کسی زنگ نمیزنه خواهشا بده

نه سارا میدونم میخوای چیکار کنی .

ببین به خدا نمیخوام باهاش دوست شم خوب خودم محسن رو

دارم ومن میخوام شما دوباره با هم باشین

یعنی چی؟

یعنی دوباره بشو دوست دخترش

نه نمیخوام دیگه حوصله ندارم و ۶ ماه پیش همه چی تموم شد

خواهشا زنگ نزن گوشی رو بده .

ببینم مگه تو هنوز دوستش نداری

نه

دروغ میگی پس چرا بعضی وقتا اسمشو میاری واز خاطراتتون

حرف میزنی

خوب چه ربطی داره

ببین من که میدونم تو از خداته باهاش باشی ولی نمیخوای بری

جلو

آره نمیخوام خودمو کوچیک کنم .برم جلو بگم چی؟ بگم بیا دوباره

باهم باشیم؟ دیوونه ای تو بخدا

به هر زحمتی بود گوشیم رو ازش گرفتم ولی اصلا حواسم نبود

که شماره فرزاد رو حفظ کرده ............

خیلی خوب بیخیال من دیگه باید برم دیره

کجا هنوز چیزی یاد نگرفتی

بیخیال الان با محسن قرار دارم

خره امتحانه خل شدی میخوای بری بیرون باهاش آخه احمق چه

وقت قراره ؟

ول کن بابا خداحافظ

خداحافظ ( تو دلم گفتم متاسفم برات )

فردای اونروزداشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ زد وقتی نگای

صفحه کردم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم .

وای خدا شماره فرزاد بود از سر کار زنگ میزد اول خواستم جواب

ندم ولی بعد پشیمون شدم ......

بله ؟

سلام

سلام بفرمایید

نشناختی منو

چرا شناختم .

خوبی

ممنون .شمارمو از کجا آوردی

بهت میگم .چه خبر مارو نمیبینی خوشحالی ؟دلم برات تنگ شده

جواب سوالم نبود ها گفتم شمارمو از کجا آوردی

دوستت دیشب تا صبح بهم اس ام اس میداد و میگفت میخواد بین

ما رو درست کنه .........

دوستم خیلی خیلی غلط کرد .بیخود کرده به تو اس ام اس داده

چی گفته ؟

هیچی میگفت دوست داره منو تو دوباره باهم دوست شیم

بیخود کرده تو کار من دخالت میکنه غلط کرده دوست داره منو تو

دوباره دوست شیم .

چیه دلت نمیخواد باهم باشیم

ببین همه چی تموم شده سارا خیلی کار بد واشتباهی  کرده

خودم میدونم  چیکارش کنم .اون دختره پررو و عوضی رو.....

خیلی خوب زیاد ناراحت نشو مگه کار بدی کرده که میخواد ...

حرفش رو قطع کردم

آره خیلی غلط زیادی کرده که شماره منو بهت داده

ببین یسنا بخدا من نخواستم دوباره مزاحمت شم  دوستت دیشب

کلی سوال پیچم کرده که دوست دختر دارم یا نه میخوام با تو باشم

یا نه خوب منم میخوام باهات باشم ولی تو.......

نمیتونم صحبت کنم درس دارم .کاری نداری؟

چرا خوب جوابمو بده

نمیدونم باید فکر کنم عصر که برگشتم بهت میگم .

خیلی اعصابم خورد شده بود از دست سارا از یه طرف بدم نمیومد

باهاش باشم از یه طرف حوصله نداشتم از یه طرف سارای احمق

همچین غلطی کرده بود .ممکنه فرزاد پیش خودش فکر کنه که من

خودم خواستم سارا بهش زنگ بزنه ..........

با عصبانیت رفتم مدرسه سارا اومد طرفم با جیغ سلام کرد

سلامممممممممممممممممممممم

سلام  و زهر مار خیلی بیشعوری

خره باهاش حرف زدی؟

خر تویی چرا اون کارو کردی

خوب دیوونه بد کردم دو تا عاشق و معشوق رو بهم رسوندم

خفه خفه حالمو بهم زدی عاشق و معشوق .

خیلی مسخره ای بخدا اگه میدونستم شمارشو داری ........

حالا چی شده دیوونه تو  که از خداته باهاش باشی

نه از خدام نیست اون الان فکر میکنه من خودم بهت گفتم برو بگو

دوباره باهم باشیم .

نه بخدا طوری رفتار کردم که اصلا شک نکرد وتابلو نشد .حالا چی

میگی دوست میشی یا نه ببین به خدا از دلت باخبرم میدونم خیلی

دلت براش تنگ شده خوب دیوونه فرصت مهیا شده و میتونی که ...

ببین سارا من اون موقع هم خودم خواستم هم فرصتش بودهم

من میخواستم ولی از ترس داداش علی و حسین نخواستم باهاش

باشم .

خل نشو ول کن اونارو مگه امیر نگفته که نمیذاره بفهمن

چرا گفت ولی حرف اون موقعش بود الان رو نمیدونم چی بگه !

چیزی نمیگه بیخیال منواین وسط  ضایع نکن بخدا به خاطرتو واسه

اینکه ناراحتی نکشی اینکارو کردم خودت میدونی اصلا نمیتونم

ببینم ناراحت ودلتنگ باشی

آره میدونم ولی کار خوبی نکردی نمیدونم چرا احساس بدی دارم

گفتم عصر اومدم خونه جوابتو میدم.

حالا جوابت چیه ؟

نمیدونم بازم دودلم و میترسم

نه نترس به خدا توکل کن .تازه داییت که تنهات نمیذاره. میذاره؟

خلاصه که اونروزبرگشتم خونه که دیدم چند تا اس ام اس داده و

موقعیت جور بود وکسی نبود که حرفام رو بشنوه بهش زنگ زدم

ودوباره باهم دوست شدیم .اون موقع اواسط اسفند ماه بود تا عید

خوب بودیم و ولی مثل سابق بیرون نمیرفتیم .بعد عید هم که درس

وامتحان ها شروع شد و خرداد که تموم شد بیشتر بیرون میرفتیم

ولی دوتامون تغییر کرده بودیم باهم نمیساختیم سر یه چیزایی

بهم دیگه گیر میدادیم و من قهر میکردم تا چند روز بعد دوباره خودش

میومد منت کشی .تو تیر ماه که بود خیلی باهم دعوا میکردیم دو

سه روز خوب بودیم ولی دوباره سر یه چیزای الکی دعوا میکردیم

البته تقصیر از اون بود و چند بار تو یک ماه ( تیر) گفت خداحافظ

واسه همیشه .ولی بعد دو یا سه روز خودش دوباره زنگ میزد و

اس ام اس میداد نمیدونم چرا این طور شده بود بهش گفتم تو اصلا

مثل قبلا نیستی چرا سر هرچیزی عصبانی میشی قهر میکنی من

بدم میاد پسر قهر کنه  فکر کردی میام نازت رو میکشم ؟ عمرا .

باور کنید خیلی رابطمون مسخره شده بود وسارا از جریانات خبر

داشت گفت اینبار گفت خداحافظ ولش گن واسه همیشه عجب

آدم مزخرفی شده .پارسال که خوب بود .

گفتم آره نمیدونم چرا اینجور شده .خلاصه دیگه چی بگم تو یه ماه

حساب میکردم .فقط ۱۰ روز خوب بودیم شایدم کمتراز ۱۰ روز سر

هر چیزی با هم تفاهم نداشتیم وسریع دعوا میشد ومنم تو قهر

کردن استادم قهر میگردم وخودش اس ام اس میداد.ببخشید

عصبی بودم .

منم خر خر میبخشیدمش  و دوباره همون آش و همون کاسه .

یه وقتایی خیلی مهربون میشد یه وقتایی نه اگه از چیز دیگه ای

ناراحت بود سر من خالیش میکرد.یه روز بهش گفتم خیلی کلافم

کردی من نمیخوام با یکی مثل تو باشم تو اونی که میخوام نیستی

وقتایی که قهر بودیم دلم براش تنگ میشد واعصابم بهم میریخت

به خودم میگفتم خاک بر سرت واسه کی ناراحت میشی اگه همون

آدم پارسال بود یه چیزی ولی حالا چی ؟اصلا ارزش نداره لیاقت

نداره .مرداد ماه بود که دوتامون تصمیم گرفتیم که دوستیمون رو

تموم کنیم وهردو مون میدونستیم به درد هم نمیخوریم .با هم

خدا حافظی کردیم .و بعد کلی اس ام اس دادن ودلیل آوردن برای

هم به این نتیجه رسیدیم که ما نمیتونیم باهم بسازیم حتی اگه فقط

دوست باشیم نه چیز دیگه خوب من حق داشتم آرامش داشته

باشم من دلم نمیخواست قهر کنم ولی اون باعث میشد .دایی امیر

مثل قبلنا ازمون خبر نداشت نه که نداشته باشه میدونست باهم

دوستیم ولی خودش اون موقع مشکلاتی داشت که اصلا من جریان

من توش گم بود و زیاد مثل قبل سوال جواب نمیکرد . چطوری بگم

زیاد بهم اهمیت نمیداد .و حوصلمو نداشت. داشتم میگفتم.وقتی

دوتامون تصمیم گرفتیم دوستیمون رو تموم کنیم .تا یکی دو روز

اول بی خیال بودم داغ بودم چون دلم ازش پر بود .بعد یکم گذشت

دیدم خیلی دلم براش تنگ شده و نمیتونم بدون اون باشم هرچند

خودم میدونستم به درد هم نمیخوریم ولی حالم خوب نبود احساس

میکردم بدون اون نمیتونم ... خیلی خریت کردم حماقت کردم .بعد

یه هفته بهش اس ام اس دادم که دلم برات تنگ شده .اونم جواب

داد: سلام عزیزم خوبی چه خبر؟ و دوباره شروع شد تقریبا یه هفته

ای باهم خوب بودیم ولی دوباره .......

خیلی وقتا دعوا میکردیم .و اونم طبق همیشه خداحافظی میکرد

من پسری نیستم که تو فکرشو میکنی .خودم میدونستم برمیگرده .

فردای اون روز زنگ میزد معذرت خواهی میکرد .واقعا حس کردم

روانیه . بهش گفتم چرا اینجور میکنی چرا همش میگی خداحافظ

تو نمیتونی مشکل رو حل کنی اینو میگی ؟ اونم میگفت خوب تو

عصبیم میکنی من وقتی عصبانی شم حالم دست خودم نیست

یهویی قاطی میکنم .این جریانات ادامه داشت ودو سه روزی باهم

خوب بودیم تا اینکه ۲۳ شهریور امسال رفته بودم خرید مدرسه

تو خیابون اس ام اس داد: سلام جوجو خوبی عزیزم کجایی ؟منم

گفتم بیرونم اومدم خونه اس ام اس میدم .اونم جواب داد : تو یا

حمومی یا بیرون میری .دیگه وقتی واسه من نمیذاری .اصلا تو

دوست پسر واسه چته ؟( تو تابستون زیاد بیرون میرفتم البته نه

الکی میرفتم کارامو انجام میدادم مثلا یه روز بانک یه روز میرفتم

بیمه که دفترچم رو عوض کنم یه روز ثبت نام کلاس یه روز خرید

یه روز خیاطی .یه روز واسه گرفتم کتاب مدرسه سه چهار روزم

 به خاطر کار عمم میرفتم ازم خواسته بود پایان نامش رو براش

صحافی کنم و  جاهای دیگه ...

من که مامانم اجازه میداد داداشم گیر نمیداد چیزی نمیگفت چون

خدایی الکی بیرون نمیرفتم. خودم میخواستم کارامو انجام بدم .

فرزاد میگفت زیاد بیرون میری بدم میاد چرا کاراتو بابا و مامانت یا

داداشات انجام نمیدن ..بهش گفتم مگه اونا بیکارن خودشون هزارتا

کار دارن در ضمن مامانم صد سال از این کارا برام نمیکنه میگه تو

بزرگ شدی خودت انجام بده خوب منم دوست دارم مسئولیت کارام

رو خودم برعهده بگیرم.......داشتم میگفتم ۲۳ شهریور بود که شب

برگشتم خونه البته تنها نبودم با پسر عموم و زن عموم بودم .اومدم

خونه اس ام اس دادم : باز چیه گیردادنت شروع شد ؟

تو چرا صبح وعصر میری بیرون .حداقل قبلش بهم بگو

که چی بشه به تو بگم .جوری حرف میزنی که انگار آقا بالا سر منی

بدم میاد زیاد میری

چرا اشکالش چیه

تو اون جوری میزنی بیرون هزارتا پسر میفتن دنبالت

اولا کسی نیفتاده دنبالم .دوما خوب بیفتن دنبالم من که محل نمی

دم .ببین اینو مطمئن باش اجازم دست هرکی که باشه مطمئن

مطئن باش دست تو یکی نیست . .....

این حرف  رو که زدم خیلی بهش زور داشت.

به درک .خداحافظ

منم گفتم به درک رفتی وبرنگشتی .

دو روز بعد اس ام اس داد.

سلام کلی فکر کردم تو راست گفتی اجازت دست من نیست .

اگه کاری داشته باشی رو کمکم حساب کن .خداحافظ

گفتم تو چطور روت شد بهم بگی به درک .؟

ببخشید .قاطی کنم نمیدونم چی میگم .ولی به قرآن خیلی دوستت

دارم .

آره باور کردم اگه دوستم داشته باشی ناراحتم نمیکنی.

ببخش عزیز دلم خوب توهم منو ناراحت میکنی دوست دارم زیاد

نری بیرون یا اگه میری با خودم باشی .......

خلاصه دوباره اون شب کلی با هم حرف زدیم یه مسئله ای رو

بهم گفت راجع به گذشتش اولش باور نکردم ولی وقتی قسم خورد

و دلیل و برهان آورد باورم شد .

دیگه از اون شب ۲۵ شهریور( فکر کنم ۳ شب پیش بود ) تا حالا از

هم خبرنداریم .پیش خودم مرگ داداشم رو قسم خوردم که طرفش

 نرم اگه هم خودش باز اومد محلش نذارم دیگه از این همه دعوا

خستم روزی هزار بار میگم خدایا شکرت تو این مدت کسی از

خانوادم پی نبرد .خوشحالم از اینکه دیگه باهاش نیستم ومن غلط

بکنم برم سمتش و سراغشو بگیرم .

دوستای گلم خیلی دوستتون دارم .یکی از عزیزان خیلی کمکم

کرد و راهنماییم کرد .ازش خیلی خیلی ممنونم ..

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/28ساعت 11:54 توسط یسنا|

سلام دوستای گلم .امیدوارم که حالتون خوب باشه .ممنونم که

داستان رو پیگیری میکنید تا اونجا که بتونم بهتون سر میزنم .

 

ادامه داستان ...........

 

صبح از خواب پا شدم دایی رفته سر کار و توخونه تنها بودم حین

خوردن صبحانه یه فکری به سرم زد که به نظرم عاقلانه بود .

تصمیم گرفتم که سیم کارتمو بسوزونم که واسه همیشه ازشر

کارایی که خودم واسه خودم درست کرده بودم راحت شم .

سیم رو از گوشیم دراوردم یه نگاه بهش انداختم کبریت رو روشن

کردم و.... واسه همیشه راحت شدم .البته کسی از خانواده جز

امیر شمارشو نداشت .بقیه شماره اون خط رو داشتن و از وجود

این سیم کارت بی اطلاع بودن .

۶ روز مونده بود به شروع مدرسه و من از بس ناراحتی و اعصاب

خوردی داشتم هنوز هیچی نخریده بودم .برگشتم خونه خودمون

کسی جز مامان بزرگم خونه نبود اونم حاضر شده بود بره خونه

خودش .اینجام تنها بودم وهنوز ساعت ۹ نشده بود .میشد تا ساعت

۲ که همه خونه بودن یه غذایی درست کرد .وقتم زیاد بود و فکر

کردم بهتره زرشک پلو درست کنم چون هممون دوست داشتیم .

دست بکار که شدم باور کنید بخدا تا ساعت 12 ونیم تمام فکرم غذا

بود کارم که تموم شد اومدم نشستم ناخودآگاه دوباره یاد فرزاد

افتادم .به خودم گفتم بیخیال شو تو فکرش نرو باید خودمو سرگرم

کاری میکردم که فکر وذهنم نره سمت کارای گذشته .پیش خودم

فکر میکردم آره میتونم راحت فراموشش کنم و انگار نه انگار باشه

و به زندگیم ادامه  بدم .ولی کاملا اشتباه فکر میکردم و .....

ساعت ۱ اول مامانم از سر کار اومد دید من خونم وکارا رو انجام

دادم خیلی خوشحال شد یه نفس راحت کشید .از جریان شب قبل

پرسید گفتم مامان گیر نده نمیخوام حرفی راجع به دیشب بزنم .

فقط قول بده عصر بریم خرید مدرسه گفت نه نمیتونم میخوام برم

خونه دایی احسان فردا نذر دارن باید برم کمک .گفتم پس پول بده

با داداش علی یا  امیر میرم .

چند دقیقه بعد داداش علی اومد . رفتم جلوش سلام کردم .مثل

همیشه جواب نداد خیلی سرد جواب داد اصلا بوسمم نکرد .یادم

افتاد من دیشب ناراحتش کردم .از همه مهم تر زیر قولم زدم پشت

سرش رفتم تو اتاق .داداش علی بابت دیشبم ببخشید .

جوابی نداد .

صداش زدم .

نه عذر خواهی چرا حرف دلتو زدی دیگه

مگه چی گفتم .

این که با امیر راحتی تا من .درد دلتو واسش میگی و بامن غریبی

میکنی شبم که اونجا بودی بد قولی کردی .

خوب آخه

آخه بی اخه بحثشو نکن حوصله ندارم .مگه چه موضوعی بوده

که باید به اون میگفتی اینجور بدتر منو تو فکر انداختی به خدا امروز

حواسم  پرت بوده آخه تو واسه دیشب اینقدر گریه کردی مگه من

مردم .منم بمیرم اینقدر گریه نمیکنی .

خدانکنه داداشی چرا این حرفارو میزنی .

چون زدی زیر قولت قرار نبود تنها بدون ما ها بری پیش امیر مگه نه

آره خوب ولی .......

ولی چی ؟ بگو .بگو که امیر درکت میکنه من درکت نمیکنم .آره

راحت اینا رو بگو .تو که خودت میدونی اینقدر باهام راحت بودی

و خیلی از مسائلت رو برام گفتی که حاضرم قسم بخورم یکیشو

واسه مامان نگفتی درسته ؟

درسته یا نه؟

آره

همیشه یادت باشه برادرت از خونته ولی دایی نه  نمیتونی اونجور

که با من راحتی با دایی باشی مگه در یک صورت .اینکه یه چیزی

یه دسته گلی آب داده باشی که دایی امیر بتونه حلش کنه ولی

روت نشه واسه من بگی .درسته ؟

یسنا من بچه نیستم که بتونی گولم بزنی و بهانه بیاری که من

درکت نمیکنم و واسه من نگی جریان چی بوده .خوب میدونی که

درکت میکنم اگه مشکلی چیزی داری به من بگو نه به امیر .می

فهمی ؟ نه بخدا نمیفهمی .واسه این میگم به من بگو چون من

داداشتم تا حالا نشده قهر کنیم ولی امیر نه یه روز باهم خوبین یه

روز دعوا وکتک کاری دارین وقهرین میگم نرو بهش بگو  که بعدا

نخواد سوء استفاده کنه و آتو دستش داشته باشی ... دیگه بقیش

رو خودت بهتر میدونی .

تموم حرفارو پشت سر هم میزد ومن نمیتونستم چیزی بگم چون

همه حرفاش عین حقیقت بود .تازه یادم افتاد وای خدا اگه یه وقت

با دایی دوباره دعوا یا قهر کنم نکنه تهدیدم کنه که به کسی میگه.

نه اون قسم خورده نگه دیگه اینقدرام نامرد نیست که یه هم چین

کاری کنه .

موقع ناهار حسین اومد اصلا نه سلامش کردم نه محلش دادم

زبونتو گربه خورده نگام میکنی ولی نشنیدم سلام کنی!

جوابشو ندادم میدونستم خیلی بدش میاد کم محل شه از قصد

اصلا وانمود میکردم چیزی از حرفاش نمیشنوم

چته تو .

با توام ها.......

بعد ناهار رفتم تو اتاقم داشتم لیست خریدم رو مینوشتم که چه

چیزایی لازم دارم اومد تو اتاق.

چرا هرچی باهات حرف زدم جواب ندادی .دیشب خوش گذشت

با دایی جونت

من با آدم فضول حرفی ندارم برو بیرون

ا اینجوریه ؟ من فضولم دیگه

آره هستی میمردی هیچی نمیگفتی دیشب

آره اگه تو بهم میگفتی چرا گریه میکنی منم به داداش علی نمیگفتم

به تو چه چرا گریه میکردم .

به من چه آره باشه برات دارم .مثل اینکه یادت رفته داداش علی

بهت چی گفت .

چی گفت؟

گفت باید احترام داداشت یعنی من حفظ شه نه ؟

نه تو احترام سرت نمیشه فقط فضولی سرت میشه برو بیرون

باشه خوب .دیگه نه من نه تو

به درک

این جمله آخرو که گفتم خیلی بدش اومد. بخدا من نمیخواستم این

حرفا رو بهش بزنم.میدونم باید احترام داداش بزرگتر رو بگیرم . ولی

 همیشه فضولی منو به داداشم میکرد .بدم از اخلاقش میومد  از

همون بچگیم فضول بود .جرات نمیشد پیشش حرفی بزنی سریع

به گوش داداشم میرسوند .

دیگه همه لیست رو کامل کردم و چیزی دیگه ای به ذهنم نیومد

ولی مامان نمیتونست بیاد .اول خواستم به دایی بگم بریم خرید

ولی یادم افتاد داداشم گفته بود هرچی خواستی بخری به من

بگو .

روم نمیشد برم بهش بگم قبل ناهار باهام جروبحث کرده بود .به

گوشیش اس ام اس دادم .گفتم داداشی میتونم بیام تو اتاقت ؟

گفت بیا .

رفتم تو اتاق حسینم اونجا بود .روشو برگردوند ازم .

داداش علی گفت : باهام کاری داشتی

آره داداش میتونی امروز منو ببری خرید مدرسه مامان نمیتونه بیاد

چرا نمیتونه بیاد ؟

خونه دایی احسان فردا نذر دارن میخواد بره کمک زندایی

بادایی امیرم که گفتی نرم

آره .خوب با حسین برو

نه نمیخوام با اون

چرا؟

خوشم نمیاد باهاش برم

حسین : دلتم بخواد .اصلا من افتخار نمیدم با تو بیام

نه داداش علی با خودت میام .

نه عزیزم من یه جا کار دارم نمیتونم .

فردا چی میتونی ؟

نه فردا و پس فردام سر کارم بعدظهر . با داداش حسین برو

نه با اون نه .

حسین باهاش برو

عمرا

یعنی چی عمرا .برو باهاش خرید کنه .

خیلی پررو شده .بهم میگه برو به درک به تو چه تو فضولی و چه

میدونم هرچی دلش میخواد میگه بهم انگار نه انگار ۵ سال ازش

بزرگترم .

آره ؟ تو این حرفا رو به داداش بزرگترت زدی.؟

آره چون فضوله

یعنی چی ؟ مگه چی گفته میگی فضوله

دیشب بهش تاکید کردم نیاد بگه من گریه کردم قشنگ اومد گذاشت

کف دستت .سریع اومد گفت

خوب بگه تو باید این حرفای بد رو بهش بزنی .؟ چطور روت شد؟

خوب تقصیر خودش بود .

نه زشته زود باش سریع برو عذر خواهی کن

ااااااااا گیر نده نمیرم

یعنی چی برو میگم

من کاری نکردم

پس اون حرفای بد چی بود بهش زدی

اصلا حرفی بدی نبودن .

چطور نبود بدو سریع بگو ببخشید . بگو عصری ببرت خرید کنی

با اینکه بهم زور داشت ولی مجبور شدم برم .

ببخشید داداش معذرت میخوام

یه نگاه بهم انداخت خندید

نه قبول نیست

چرا قبول نیست گفتم دیگه معذرت خواهی کردم

بدون بوس قبول نیست باید بوسم کنی

بوسش کردم .گفتم حالا میبریم بیرون

باشه میبرمت .ولی من فقط کیف وکفش واست میخرم این مداد

خودکار  و دفتر با خودت حوصله لوازم تحریر فروشی رو ندارم .

باشه .

عصر که شد رفتیم وحدود ۲ ساعت کارمون طول کشید .هنوز تو

فکر و ناراحت بودم .به خودم گفتم بابا این روزای اول یکم سخته

بدون فرزاد کم کم عادت میکنی جاشو با چیزی پر میکنی ........

ولی اشتباه میکردم .اینطور نشد و جاش با چیزی پر نشد فکرم

مشغول و ناراحت بود به این زودی دلم واسش تنگ شده بود .

حواسم نبود هی دستم میرفت واسه گوشیم ببینم اس ام اس

نداده یا زنگ نزده .ولی یادم می افتاد که این خط دیگمه که فرزاد

اصلا شمارشو نداره . از یه طرف حس خوبی داشتم که خطمو

سوزونده بودم از یه طرف نه یه جوری بودم ونمیتونستم با ناراحتیم

کنار بیام .ولی به خودم گفتم هیچ کی جز داداش علی و حسین

برام خوب نیستن وکسی مث اونا برام پیدا نمیشه و باید بتونم که

نبود فرزاد رو بیخیال شم.

فقط یه بار یادمه تو یه کاغذ نوشتم  امشب شب آخر شهریور فردا

روز اول مهر .از یه طرف خوشحالم که فردا بازم دوستام رو میبینم

درس و مدرسه شروع میشه از یه طرف ناراحتم چون تحمل پاییز

رو ندارم و دلم میگیره .همیشه موقع برف و بارون البته بیشتر بارون

خیلی دلگیر میشم و گاهی گریم میگیره یه جورایی از بارون متنفرم

حالا امشب یه حسی بهم میگه این پاییز که توی راهه قراره خیلی

دلتنگی بکشم خیلی ...........

دوستای گلم ادامش واسه بعد .نظر یادتون نره

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/21ساعت 12:22 توسط یسنا|

 

سلام دوستای عزیزم .

امیدوارم که حال همگی خوب باشه .عیدتون مبارک .ان شاءالله که

 نماز و روزه همگی مورد قبول خدای متعال باشه .بازم طبق معمول

 تشکر زیادی میکنم از حضور گرمتون وممنونم که بهم سر میزنید .

 

ادامه داستان.... 

 

 ماشین گرفتم که برگردم خونه .تو راه سر درد همیشگی سراغم

اومد البته یه مدت بود که میگرنم خیلی کم شده بود بجز مواقعی

که عصبی بودم یا ناراحتی میومد سراغم اصلا نمیتونستم  خیابونا

رو تشخیص بدم واقعا چشمام بیشتر از سرم درد گرفته بودن و

حالم حسابی بد بود فقط میخواستم زودتر برسم خونه که قرص

بخورم .بغضم گرفته بود به زور جلوی گریم رو گرفتم نمیخواستم

وقتی میرم خونه تابلو باشم هرچند میدونستم الان داداش علی

از سرکار برگشته وخونه س اگه اینطوری منو ببینه کاملا میفهمه

که یه چیزیم شده .

نه نمیخواستم بدونه ناراحتم ولی نمیتونستم خودم رو ریلکس

نشون بدم چون یه سردرد معمولی نبود باید همه جا تاریک میشد

و هیچ نوری بهم نمیخورد که خوب بشم .ولی الان برم خونه بگم

چی ؟ بگم چرا سردردم شدید شده .از سوال و جواب بدم میومد

تصمییم گرفتم برم خونه دایی امیر ولی اون الان خونه نبود کلیدم

نداشتم .به راننده گفتم که بره خیابون .....  از ش خواستم وایسه تا

برگردم .

سلام دایی

سلام عزیزم خوبی

نه دایی اصلا خوب نیستم کلید رو بده برم خونه

خونه من ؟

 آره

چرا ؟

 آخه الان برم خونه  داداش علی گیر میده که چی شده حوصله

ندارم میخوام حالم خوب شد برم خونه خودمون

چی شد گفتی بهش ؟

آره

کار بدی کردی دلت اومد دلش رو بشکنی الان بهم زنگ زد گفت ..

دایی  کلیدو بده راننده منتظره  حرف اونو نزن .

آژانس گرفتی ؟

نه دربست گفتم تا در خونه ببرتم .

پول نمیخوای بدم بهت ؟

نه دارم مرسی .خداحافظ

 .یسنا خونه بمون سعی میکنم زود تر بیام برو استراحت کن .

خداحافظ

رسیدم دم خونه .

خواستم درو باز کنم که افتاد یادم قرص اینجا ندارم خونه خودمونه

اه چه بد شانسی اگه الان برم .دیگه داداش علی نمیذاره برگردم

خونه دایی .ولش کن قرص نمیخورم .میخوابم فقط .

ساعت ۸ ونیم شب بود گوشیم زنگ خورد .

شماره خونه فرزادینا بود . جوابشو ندادم .چندبار زنگ زد قطع

کردم .اس ام اس داد .

خواهش میکنم گوشی رو بردار .( یاد حرفش افتادم : من اصلا تو

عمرم به کسی حتی بابام خواهش نکردم ولی تو دیوونه ببین 

چیکارم کردی )

الو چیه ؟

 تورو خدا قطع نکن بذار حرف بزنیم .

مگه خداحافظی نکردیم ...

چرا ولی حرف دارم باهات

بزن

فقط بگو چرا ؟

چراشو بهت گفتم

نه احساس کردم دروغ گفتی حقیقت رو بگو

نه به قرآن دروغ نگفتم

یعنی فقط بخاطر ترس از داداشات ؟

آره

نه بخدا قول میدم نفهمه .

میفهمه اون زرنگ تر ازاین حرفاست الان خونه خودمون نرفتم چون

اگه برم یه نگاه بهم بکنه فکرم رو میخونه میدونه تو دلم چی میگذره

ولی اگه باهم باشیم که

که چی؟ همین الانشم بهم مشکوکه واسه اولین بار خوب خیلی

برام سخته قضیه رو بفهمه .

نه قول میدم به مرگ خودت به مرگ بابام قسم کاری نمیکنیم که

بفهمه . فقط باهام باش .

تا کی؟

تا هر وقت خدا بخواد تابهم برسیم  من درسته ۱۹ سالمه ولی خیلی

بیشتراز سنم سختی کشیدم تو زندگیم خودتم میدونی بهت گفتم تا

اون چیزی رو که میخوام بدست نیارم ول کن نیستم الانم تو رو می

خوام چرا اذیت میکنی ...

به خدا نمیخوام اذیتت کنم الانم حالم خوب نیست دارم دیوونه می

شم خودم میدونم نمیتونم ولی باید تحمل کنم فرزاد ....

ببین من که از اون پسرای ول وبیکار که نیستم همه چی دارم همه

چی ولی تو هم میخوام داشته باشم .تا وقتی که بتونیم مال هم

باشیم بفهم لطفا .خودت که میدونی تو این هفت ماه چقدر بهت

وابسته شدم ولی الان با وجود همه ی امکاناتی دارم از لحاظ سنی

موقعیت ازدواج رو ندارم .خودتم میدونی فقط ۱۹ سالمه درسته به

قول تو ۲۵ ساله به نظر میرسم ولی خوب نمیشه فعلا .

قول قول قول میدم واست دردسر درست نشه . من دختر برام

زیاده منتمم دارن ولی از تو خوشم میاد تو رو دوست دارم .....

فرزاد خواهش میکنم با حرفات بیشتر این آزارم نده نذار عذاب

وجدان بگیرم .

عذاب وجدان چند نفر رو گرفتی ؟ چند نفر و مثل من ول کردی ؟

آره تو حق داری که همه چیز رو به روم بیاری ولی قبلا گفتم که با

بقیه فرق داری .نگفتم؟

گفتی ولی اگه فرق دارم چرا به خاطر داداشات میخوای با من

نباشی تو که میگی داداشت خیلی دوستت داره پس به حرفت

گوش میده بذار باهاش حرف بزنم .

نه دیوونه شدی میخوای چی بهش بگی ؟ نه نه اصلا حرفشم نزن

میخوای با دست خودم خودم رو بد بخت کنم ؟ دیگه تمومش کن

خیلی خستم نمیتونم حرف بزنم .خداحافظ

دوستت دارم .خداحافظی نمیکنم بدم میاد از این جمله . 

وقتی قطع کردم ساعت یه ربع به نه بود شارژ گوشیم تموم شد

خاموش کرد .نشستم کلی گریه کردم از خودم متنفر بودم چرا این

جور بی رحم شده بودم .خیلی از خودم بدم میومد .

صدای آیفون اومد .

وای خدا داداش حسین دم در  بود درو باز کردم سریع رفتم صورتم

رو شستم ولی باز معلوم بود گریه کردم .

سلام .

سلام چی شده .گریه کردی ؟

نه . رومو کردم اونور

ببینمت .واسه چی عزیزم .

هیچی .

وایسا کجا برام بگو چرا گریه کردی .

نه داداش حسین ولم کن .

به جون علی باید بگی چرا .

قسم نده حوصله حرف زدن ندارم .

چرا گوشیت خاموش بود مگه داداش علی نگفته بود نیای خونه امیر

دلم خواست بیام پیش دایی .

نمیخوای بگی چرا گریه کردی ؟ امیر دعوات کرده؟

نه .تو رو خدا گیر نده .

قربونت برم بهم بگو دیگه .نگی ناراحت میشم ها

نه نمیخوام بگم

میگم بگو

نه نمیخوام

باشه به من نگو خودت میدونی از دست هرکی راحت در بری از

دست داداش علی عمرا بتونی مجبوری واسش بگی چرا گریه

کردی .( اینو واقعا راست میگفت )

داداشی تو برو من اینجام ولی نگی گریه کردم .

نه شام بیا خونه خودمون .

نه سیرم .برو تو

یسنا قرمه سبزیه ها تو که عاشقشی بیا دیگه بدون تو نمی خوریم

بیا جون من .

نه بخدا حوصله هیچکی رو ندارم .

خوب بگو چی شده دیوونه شدم بگو

وای تو چقدر اصرار میکنی .برو ولم کن

باشه میرم .ولی میگم گریه کردی

نه تورو خدا داداش حسین چیزی نگو

میگم  میگم میگم

نه خواهش میکنم

خواهش میکنم خواهش نکن چون بهم نمیگی چی شده میگم

خوب دلم گرفته بود دوست داشتم گریه کنم

نه این نیست یه چیزیت شده ولی نمیخوای بگی

آره نمیگم . بگم تا فضولی کنی به همه بگی .

نه به جون خودت نمیگم

نه ولم کن .اومدم تو اتاق امیر درو قفل کردم .

من رفتم خداحافظ .

آی عجب گیری میده .ولی هنوز اون گیر اصلیه مونده .

ساعت ۹ رد بود دایی امیر اومد.

درو باز کردم .

سلام دایی

سلام . از چشمات معلومه  گریه کردی .

دوباره بغض کردم بغلش کردم کلی گریه کردم .

گریه نکن عزیزم مگه خودت اینجوری نخواستی

چرا دایی ولی خیلی حالم بده

تو رو خدا جون امیر اینجوری گریه نکن طاقت ندارم اینجوری ببینمت

دایی من دختر خیلی بدیم آره؟

نه تو گلی کی گفته بدی .خیلیم خوبی عزیزم  اگه گریه کنی بدی

گریه نکن دیگه تا شام بخوریم بعد شام برام بگو

داشتیم شام میخوردیم تلفن خونه زنگ زد شماره خونه ما افتاد

دایی تو بردار نمیخوام با داداش حرف بزنم .

الو

سلامت کو؟

چیه ؟

نمیاد میخواد پیش من باشه .

به تو چه

خوابیده

گفتم که خوابیده خداحافظ

چی گفت دایی ؟

این علی خیلی پررو باید حالشو بگیرم میگه چرا یسنا چرا اونجاست

مگه نگفتم نباید بره .

آره یسنا گفته نیای پیش من ؟

آره

چرا مثلا ؟

شک کرده بود میگفت زیاد باهم گرم نگیرین وتنها نباشین

پس اینجوریاس باشه براش دارم خیلی پررو شده

دایی نیاد اینجا امشب

بیاد .تو سریع شامت رو بخور برو بخواب گفتم خوابیدی

نه اصلا چیزی دلم نمیکشه برم تو اتاقت ؟

برو عزیزم ولی بیام ببینم گریه کردی خودت میدونی ها گفته باشم

رفتم بخوابم ۵ دقیقه بعد صدای زنگ خونه اومد  مطمئن بودم

داداش علیه .خودمو زدم خواب

صداش میومد داشت با دایی امیر حرف میزد .

اومده که اومده تو چیکار داری؟

یعنی چی مگه نباید ارزش واسه حرف برزگترش قائل شه ؟

در زد اومد تو اتاق .

تو دلم خدا خدا کردم ببینه خوابم بره .

یسنا جون داداشی میدونم بیداری پاشو میخوام باهات حرف بزنم

جوابی ندادم

پاشدیا .برگرد ببینم واسه چی گریه کردی ؟

حسین بهم گفت خیلی گریه کردی

تودلم به حسین کلی حرف زدم خیلی فضوله رفته سریع گفته

بخدا میدونم بیداری خودتو نزن خواب به جون خودت نتونستم شام

بخورم وقتی حسین گفت کلی گریه کردی آخه واسه چی بهم بگو

اومدم ازت بپرسم .چیزی شده مشکلی پیش اومده ؟

اون همین طور میپرسید  ومن چشم بسته بودم وبی جواب

با یه دست منو برگردوند طرف خودش باز کن ببینم اون چشماتو

تا سه میشمارم  ها

چشمامو باز کردم

سلام

سلام این همه حرف زدم همه رو شنیدی و هیچی نمیگی

بگو ببینم چت شده چرا گریه کردی

نمیخوام بگم چیزی نشده یکم دلم گرفته بود دوست داشتم گریه

کنم .

نه تو وقتی دلت بگیره میای پیش خودم همیشه درسته ؟

میگی داداشی نمیدونم چمه دلم گرفته مگه نه؟

این یه دل گرفتن ساده نیست .پاشدی اومدی پیش دایی مگه من

نگفتم تنها نیای .

خوب دوست دارم امشب اینجا باشم

زدی زیر قولت

نه بخدا داداش علی نخواستم منو اینجور ببینی گفتم بیام اینجا

خوب میشنوم

چیو؟

دلیل گریه کردنت رو

نه

نه یعنی چی؟ بگو عزیزم اگه بگی آروم میشی بهت قول میدم

نه داداشی نمیخوام یعنی چیزی نیست که بگم .

چرا هست تابلو که هست بگو میشنوم

خواهش میکنم گیر نده

گیر نده چیه یسنا بگو بدونم چی شده مشکلی واست پیش اومده؟

نه اصلا اینطور نیست

پس چیه ؟

هیچی

نگی قهر میکنم ها

گفتم که چیزی نیست

نگاه کن نیم ساعته دارم باهات کلنجار میرم که بگی ولی نمیگی

میری به امیر جونت همه چیز رو میگی  چرا مثلا؟

چون بعضی وقتا با اون راحتترم تا تو

واقعا ؟

آره .اون یه مواقعی بیشتر درکم میکنه راحتتر میتونم براش بگم

ولی داداش علی نمیتونم هرچیزی رو برات بگم .

پس یه چیزیه که نمیشه برام بگی آره؟

نه اینجور نیست

چرا دیگه خودت الان گفتی نمیتونی هرچیزی رو بهم بگی ولی به

امیر چرا

باشه برو با امیر بگو تا به راه راست هدایتت کنه از همون راههایی

که خودش میره و هیچ وقت به جایی نمیرسه .دیگه نمیپرسم .....

شب میخوای اینجا بمونی؟

آره

نه بیا خونه خودمون

نمیخوام مامان بزرگ اینجوری منو ببینه

اشکال نداره بیا

نه میخوام اینجا باشم

پس یه چیز

چی ؟

تو اتاق امیر نخواب

باشه

بگو به جون من ؟

قول دادم دیگه

نه بگو جون علی شب پیش امیر نمیخوابی

به جون تو

خوبه . دیگه گریه نکنی.

وقتی رفت اومدم پیش دایی .

چی گفتین ۲ ساعته اون تو ؟

خیلی گیر داد که براش بگم چی شده .

نگفتی که؟

 مگه خر شدم دایی

خوب بیا برا من بگو

با گریه همه چیز رو براش گفتم و بغلم کرد سعی میکرد آرومم کنه

خوب قربونت برم تو که میدونستی دوستش داری چرا اینکارو کردی

مگه من نگفتم نمیذارم علی بفهمه اگرم بفهمه خودم پیشتم کاری

نمیکنه که

چطور کاری نمیکنه اول از همه نمیذاره دیگه تو رو ببینم

غلط میکنه اون کیه

دایی یادت رفته سر اون قضیه کتابا دعواکردیم نذاشت یه هفته

بیام پیشت ؟حالا اینو بفهمه بعد تازه بدونه که تو هم دست داشتی

دیگه نمیذاره تو روببینم .منم خوب یه روز نبینمت میمیرم .

خدا نکنه عزیزم الان دیگه فکرش رو نکن خوب

فرزاد بهت زنگ زد ؟

آره

چی گفت؟

خیلی ناراحت بود میگفت مگه چه بدی ازم دیده چیکار کردم ...از

این حرفا گفتم نه بابا تو خوب بودی خودش میترسه .

دیگه چی گفت ؟

یادم نیست

بگو دیگه.

میگفت من خیلی بیشتر اونی که فکرشو بکنه دوستش دارم ولی

اگه سن هردومون بیشتربود برنامه های دیگه ای داشتم .ولی

یسنا صبر نمیکنه همش با ترس ولرز میگفت داداش علی نفهمه

میگفت راضیت کنم یه جوری

خدایی دلته باهاش باشی؟

آره خیلی

پس باهاش باش جون یسنا هر جور باشه نمیذاریم بفهمن کمکت

میکنم این هفت هشت ماهه که چیزی نشد شد؟

نمیدونم دایی دارم دیوونه میشم خیلی ناراحتش کردم بهم گفت

منو سرکار گذاشتی من مث بقیه مزاحم تلفنی هاتم فرقی برات

ندارم با بقیه ازحرفش ناراحت شدم ولی بهش حق دادم چون

اشتباه از من بوده .دایی تورو خدا بگو چیکارکنم

خوب عزیزم دارم میگم دوباره باهم باشید

نه دایی نمیخوام ولی از این ناراحتم که خیلی باهاش بد حرف زدم

خیلی دلخور شده از این ناراحتم که اشتباه فکر میکنه .

فکرمیکنه من سر کارش گذاشتم .

ولی واسش قسم خوردم که اینطور نیست

خوب دیگه اگه قسم خوردی پس بیخیال.

موقع خواب اومدم رو مبل بخوابم .

امیر: مگه نمیای پیش من ؟

نه اینجا میخوابم

چطور اونجا میخوابی ؟

نمیشد بگم داداش علی گفته اگه راستش رو میگفتم اونا دعوا می

کردن .

نه دایی من اینجام تو برو بخواب

نه خدایی تا حالا شده منو تو یه جا باشیم ولی پیش هم نخوابیم ؟

میدونم ولی الان میخوام اینجا باشم

مرگ امیر بگو چرا نمیخوای امشب تو اتاق من باشی؟

داداش علی گفت پیش تو نخوابم

چی؟ علی؟ خیلی خیلی غلط کرد گفت

ااا دایی بهش حرف نزن

بیخود کرده خیلی روش زیاد شده باید حالشو حسابی بگیرم .

پاشو بیا پیش خودم .تو چرا به حرفش گوش کردی ؟

نه آخه قسمم داد که نیام پیشت ؟

چرا آخه ؟

نمیدونم

نمیدونی یا نمیخوای بگی

نه نمیدونم

بیا دیگه گلم باهم بخوابیم

من از خدام بود پیشش باشم چون خیلی آرومم میکرد و بعضی وقتا

تا صبح حرف میزدیم .

رفتم کنارش. دایی امیر من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم ؟

آخی عزیزم حالا که منو داری

نه خدایی بعضی وقتا بهش فکر میکنم میبینم نمیتونم همه چیز رو

به داداش علی بگم .چون از عکس العملش میترسم ولی باتو نه

راحتم .

آخه میدونی چرا ؟ ما همه خلافامون با همه مال اونه دیوونه من

همه مسائلم رو واسه تو میگم ولی به حسین وعلی نمیگم منم

بیشتر با تو راحتم تا بقیه.

دایی من چرا این کارارو کردم

کدوم کارا؟

همون مزاحم شدن و با پسرا حرف زدنو و چه میدونم باعث شد که

خیلی ها ازم ناراحت شن ....

گذشته دیگه از این به بعد یه خانوم خوب باش

من خیلی بدم

نه اصلا اینجور نیست تو خیلیم خوبی عزیز دل دایی تو

اون شب تا ساعت ۴و نیم ۵ صبح خوابم نبرد و فقط حرف میزدیم

دایی امیر سعی میکرد از هر طریقی من واز اون حال وهوای

ناراحتی ودپرسی دربیاره .

تو دلم خیلی خدا رو شکر کردم که کسی رو دارم اینجور هوامو

داشته باشه........

 

دوستای عزیزم ادامه خاطرات واسه بعد .دوستتون دارم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/18ساعت 12:7 توسط یسنا|

 

سلام دوستاي گلم . اميدوارم که حال همتون خوب باشه .خيلي

تشکر ميکنم از کساني که با نظرات خوبشون همراه من هستن

و دلگرمي ميدن .

 

ادامه داستان ...........

 

سرش داد زدم و گفتم واقعا که خيلي بيشعوري خجالت نميکشي

فرزاد: به قرآن منظوري نداشتم شوخي کردم

چطور منظوري نداشتي شما پسرا فقط به فکر

نذاشت حرفم رو بزنم نه به خدا قسم فقط يه امتحان بود

امتحان چي ؟ امتحان کردن من ؟

آره به خدا امير گفت اينو بهش بگو ببين چي ميگه

نخير باور نميکنم

يسنا به خاک مادرم قسم داييت گفت بيا امتحانش کنيم امير گفت

بهش بگو داييت اجازه داده ببيبن چي ميگه قبول ميکنه يا نه که

ديديم تو دختر خوبي بودي و عکس العمل نشون دادي

امير غلط کرد مگه منو نميشناسه هرچقدرم بي ادب و پرروباشم

ولي ...

آره عزيزم خودم ميدونم به خد ا من قصد بدي نداشتم .ندارم .

از کجا معلوم ؟

ديوونه آخه منو تو تا حالا صد بار باهم تنها بوديم موقعيت هر کاري

برام جور بوده تورو خدا خودت بگو يه بار شده که حرکت بدي کنم يا

حرفي بزنم که دلخور بشي؟ گفتم که امير گفت اينجوري بهش بگو

گفتم واسه خودم متاسفم دايي امير هنوز منو نميشناسه که اين

جوري خواسته امتحانم کنه .

امير جواب داد. : چرا ميشناسمت ولي خواستم که ببينم .......

ببيني چي؟خيلي بدي اصلا از اين طرز امتحان کردن خوشم نيومد

ولي تو امتحانتو  قبول شدي

دايي ازت انتظار اين يکي رو نداشتم .

خوب حالا اخماتو باز کن بسه تموم شد .

ياد حرف فرزاد افتادم : به خاک مادرم.........

مگه مادرش فوت شده ؟؟؟!!!!

ازش پرسيدم مادرت فوت کرده ؟

آره

کي ؟

وقتي من اومدم دنيا

يعني الان ........

چرا دارم مث مادر خودمه

باهات خوبه ؟

آره از بچگي بزرگم کرده خيلي دوستش دارم  واقعا برام مادري

کرده .

ببخشيد که يادت انداختم فقط تعجب کردم خواستم بدونم .

اشکالي نداره .تو ببخشي که اون حرفو بهت زدم بخدا هيچ وقت

نخواستم که از موقعيتم  سوء استفاده کنم ولي اصرار امير بود

گفت ميخوام بدونم اگه بهش بگي که داييت کاري نداره چي ميگه؟

که ديديم خيلي عصباني شدي .

من ميرم خونه خودمون

امير: قهري ؟

جوابشو ندادم اومدم خونه خودمون .درسته که خواستن منو

امتحان کنن ولي خوشم از اين کار نيومد حس بدي داشتم دست

خودم نبود.

وقتي اومدم خونه يه راست رفتم تو اتاق .داداشم اومد تو

امير چيکارت داشت ؟

با بي حوصلگي گفتم هيچي کار خاصي نبود .

نميخواي بگي ؟

چيو ؟

اينکه چيکارت داشت ؟

نه گفتم که کار خاصي نداشت خواست منو ببينه

پس چرا خودش نيومد اينجا

آخه با مامان دعوا کرده قهره

با مامان ؟ کي ؟

امروز صبح .مامان داشت نصيحتش ميکرد که آدم بشه بدش اومد

دعوا کردن ديگه نيومد .

مامان عجب بيکاره آخه چرا وقتي ميدوني آدم بشو نيست نصيحت

ميکني؟

يسنا ميگم يه مدتيه کم پيدايي تو اتاق من و حسين ديگه مث قديما

تحويلمون نميگيري چسبيدي به دايي فقط .

من ؟ نه داداشي من که هر روز ميام پيشتون

آره مياي ولي زودي ميري بيشتر وقتا تو اتاقتي درو قفل ميکني

درسم که نداري بگم داري درس ميخوني درسته ؟

آره خوب بيشتر دوست دارم تنها باشم

واسه چي تنهايي که خيلي بده .يا تنهايي يا با دايي ميرين تو اتاق

در قفل ميکنين من دوست ندارما

چيو دوست نداري ؟

 اينکه بهش خيلي اهميت ميدي قبلنا که اينطوري نبودي تورو

بايد به زور از اتاق ميکرديم بيرون ميومدي حرف ميزديم باهم بيرون

ميرفتيم ولي الان تموم فکر و ذکرت شده امير مشکوکين دوتاتون.

تو دلم بهش حق دادم چون قبل از دوستيم با فرزاد اينقدر با دايي

نبوديم منظورم اينه که تنها نبوديم هرجا امير بود من بودم ولي

داداشمم بودن حالا قضيه فرق کرده بود نميشد که مثل سابق

باشم البته نميخواستم داداشم ازم ناراحت بشه چون خيلي بهم

علاقه داشت ومن تک دختر بودم يه جورايي لوسم کرده بود و

هميشه با داداشم بودم .يه لحظه ياد اون موقع ها افتادم .حس

کردم دورم از اون يسناي هميشگي به ظاهر نزديک به داداشم

ولي در اصل خيلي ازش دور شده بودم ودليلش واضح بود : ترس

ترس از فهميدن داداشم ترس از لو رفتن قضيه چو ن اگه مث قبل

بيشتر وقتم رو با داداشم ميبودم ديگه کي با  فرزاد حرف ميزدم

کي بيرون ميرفتم کي اس ام اس ميدادم .ولي نه بايد مثل قبل مي

شدم نبايد ميذاشتم فرزاد بيشتر از اين بين منو داداشم فاصله

بندازه البته از وقتي دوستيم باهاش جدي شد اينجوري شد که

داداشم ازم دلخور ميشد .

ببين داداش علي منو ببخش اگه بهت بي توجهي کردم ديگه قول

ميدم که مث اون موقع ها شم .حالا بگو ازم دلخور نيستي ؟

منو بوسید گفت نه عزيزم مرسي که اينو گفتي خوبه که ميخواي

خواهر خوبي برام باشي ولي يه قول ديگه .

چي ؟

مرگ من . جون حسين  جون هرکي دوست داري .کمتر با امير گرم

بگير .خيلي حسوديم ميشه دست خودم نيست .قول ميدي ؟

اااا داداش علي اين قول سختيه من داييو دوست دارم نميتونم که

چرا نميتوني من که نگفتم نبينش .اون هميشه خدا اينجاست فقط

ميگم باهاش اينقدر تنها نباش اگه حرفي يا مشکلي چه ميدونم

کاري داري فقط به خودم يا حسين بگو نه به اون .قول ميدي ؟

ديگه نخواستم ناراحتش کنم خيلي احساس بدي نسبت به خودم

داشتم چرا اينجوري کرده بودم چرا کاري کردم داداشمو ناراحت

کنم خاک بر سرم خيلي بي لياقتم همه ي زندگيم داداش علي بود

چرا بايد دلخور و ناراحتش ميکردم .

گفتم چشم داداش قول ميدم که اونجوري باشم که گفتي .

گفت فدات شم خواهر گلم زير قولت نزنيا ؟ اگه زيرش بزني گازت

ميگيرم .

خندم گرفت .نه گاز نه درد داره .

پس حواست باشه .در ضمن هرچي خواستي بگو خودم برات

بخرم پول از امير نگير .

چشم .

چشمت بي بلا .قولايي که دادي يادت نره ها

وقتي از اتاقم رفت بيرون نشستم کلي فکر کردم .که بايد شک

وترديدي که ازش حرف ميزد رو ازبين ببرم .بهمون گفت خيلي

مشکوک ميزنين؟!

آها يه فکر خوب به سرم زد .من ترم ۹زبان انگليسي بودم تازه

کتاب آبي رو شروع کرده بودم . ولي خواستم برم سر کلاساي

داداشم ( داداش علي مدرس زبان بود تو آموزشگاه )

البته نه اون آموزشگاهي که من ميرفتم تصميم گرفتم واسه اينکه

خوشحالش کنم يه ترم عقب بيفتم ولي سر کلاس داداشم برم

چون قبلنا اصرار ميکرد اون آموزشگاهي برم که خودش درس ميده

ولي چون به خونمون دور بود نميرفتم البته بهانه بود ميتونستم با

ماشين خودش برم .ولي نميرفتم حالا ديگه تصميم گرفته بودم برم .

فداي سرش يه ترم عقب بيفتم هيچي نيست زودي ميگذره .

رفتم تو اتاقش .داداش علي يه چيزي بگم ؟

دو چيز بگو عزيزم

من ميخوام بيام سر کلاست تو آموزشگاه .......

یعنی نمیخوای بری آموزشگاه هگمتانه ؟

نه

واقعا ؟ ولي عزيزم من ترم آخر کتاب قرمزم اونجا رو دارم درس ميدم

تو جلوتري از کلاس

نه اشکال نداره ميام

مگه کارنامه نگرفتي؟

 نه هنوز ندادن بيام ؟

من از خدامه تو بياي قربونت برم ولي ميگم حيفه که زحمت يه ترم

اضافي گردنت بيفته .

نه داداشي فداي سرت فقط ميخوام پيش تو باشم .

وقتي اينو بهش گفتم  خيلي خوشحال شد . اومد بغلم کرد .

چي شد که خواستي بياي؟

همينجوري دلم ميخواد بيام تو کلاست .

باور کن خيلي خوشحالم کردي که اينو گفتي من هميشه واسه

شاگردام تعريفت رو کردم حالا ميخوام خودتو نشونشون بدم .

از اینکه که خوشحال دیدمش یکم آروم گرفتم واقعا حق داشت

چون خواهر وبرادری ما الکی نبود هیچ وقت دعوا یا جروبحث نمی

کردیم البته با حسین چرا ولی اونم خیلی دوست داشتم دعوا

هامون ۲ دقیقه ای بود سریع آشتی میکردیم .

از اول شهریور بود که رفتم سر کلاس من اون ترم رو کامل بلد بودم

یکم خسته کننده بود مطالب تکراری ولی به روی خودم نمیاوردم

که داداش علی ناراحت شه همونطور که ازم خواست کمتر با امیر

مث سابق بودم دیگه تابلو بازی در نمیاوردیم با هم تنها نمیشدیم

که کسی شک کنه .البته اونم شروع کردبه گلایه کردن .

ببینم چرا کمتر با مایی رفتی چسبیدی علی وحسین .خبریه ؟

ای خدا آخه من چیکار کنم با اینا .

نه دایی اینجور نیست

چرا هست .خونم که نمیای حرف از فرزاد که کمتر میزنی ؟ کم

محلی که میکنی ! چطور میگی اینجور نیست .

ببینم با فرزاد قهری؟

نه چطور ؟

آخه گفتم کمتر میاد مغازه توام که ساکتی

نه اگه کمتر میاد بهم گفت که خیلی کارش تو شرکت زیاد شده

تنهایی باید انجام بده .

واسه چی مگه اون شرکت کارمند نداره ؟

 داره ولی گفت کارای مربوط به باباش رو باید انجام بده باباش مدتیه

که کار داشته نرفته .

چرا نرفته ؟

خوب آخه باباش میره دانشگاه فقط یک یا دو روز میاد شرکت

بیشتر کارا رو فرزاده .

یعنی که وقت نمیکنه بیاد به رفیقش سر بزنه .

خوب تو رو برو سر بزن

تنها یا با تو

تنها برو من واسه چی ؟

باشه بعدا نگی چرا منو نبردی

نه نمیگم .

دیگه اواخر شهریور بود که چند روز دیگه مدرسه ها شروع میشدن

ومن میرفتم  سال دوم  نمیدونم چرا حسم بد بود .نسبت به کارام

حسم عوض شده بود  .یه ترس عمیق تو دلم بود هیچ وقت نشده

بود که ترس رو از داداشم علی قایم کنم همیشه هرچی ناراحتم

میکرد یا میترسوند بهش میگفتم و آرومم میکرد ولی خدایا اینبار

چیکار کنم.نمیشه که برم بگم .بگم چی .من از تابلو شدن قضیه

میترسیدم من از عکس العمل داداش علی وحسین میترسیدم تا

اون موقع بهش فکر کرده بودم ولی نمیدونم چرا اینبار ترسم زیاد

شده بود .یعنی ممکنه بفهمه .اونوقت چیکار میکنن؟

استرس زیادی داشتم اونم موقع شروع مدرسه که خیلی ها

خوشحال بودن منم بودم ولی خیلی کم چون میترسیدم .به امیر

گفتم .گفت تازه افتاده یادت که ممکنه علی وحسین بفمهمن؟پس

تا حالا چطور با فرزاد بودی ؟

گفتم دایی امیر میخوام یه کاری کنم ولی دلم نمیاد .

گفت چیکار کنی؟

میخوام دوستیم رو با فرزاد بهم بزنم

چرا ؟ بخاطر اینکه نکنه اونا بفهمن ؟

آره دایی ارزش نداره که نتونم تو چشماشون نگاه کنم .اونا خیلی

بهم اعتماد دارن من نباید از اعتمادشون سوء استفاده میکردم ولی

از یه طرف فرزاد رو چیکار کنم ؟

به نظرت اون چی میگه ؟

امیر : نه دیوونه حیفه دوستیت رو باهاش بهم نزن باور کن هر

پسری اینجور خوب نیست ..نترس من که باهاتم نمیذاریم بفهمن

نمیدونم چیکار کنم دایی گیج شدم هم نمیخوام اونا بفهمن هم

نمیخوام باهاش تموم کنم خودت که میدونی چه خاطرات خوبی

باهم داشتیم ولی خوب نمی ارزه  داداش علی بفهمه .اصلا نمی

تونم تصور کنم که قضیه رو بفهمه تازه اگه بدونه که تو هم میدونی

واسه تو خیلی بد میشه شاید دیگه نذاره تو رو ببینم بخدا راست

میگم داداش علی بخواد کاری کنه حتما میکنه .

خود دانی یسنا من میگم باهاش باش اگرم فهمید علی یه کاریش

میکنم .

نه دایی میخوای چیکار کنی اون موقع

باشه اصراری نیست .

شب به فرزاد اس ام اس دادم گفتم فردا بریم بیرون کارت دارم

 هرچی اصرار کرد که تلفنی بگم چی کار دارم قبول نکردم .

گفت باشه خانومی فردا میبینمت .

فردا اومد من از صبح تا اون لحظه داشتم فکر میکردم و دلشوره

داشتم که چه جور موضوع رو مطرح کنم . اصلا دلم نمیومد که اینو

بهش بگم ولی به خودم گفتم اینجور بهتره .

ساعت ۶ و نیم بود که همدیگه رو دیدیم .

سلام

سلام عزیزم خوبی

ممنونم تو چطوری

منم خوبم. چه خبر خوش میگذره

آره بد نیست میگذرونیم

خوب کارت چی بود گفتی بیام .

میخوام یه چیزی رو بهت بگم .ولی نمیدونم چجور شروع کنم سخته

راجع به چی ؟

 خودمون

بگو خوب چی میخوای بگی

راستش نمیدونم از کجا باید بگم ولی چون مقدمه چینی کردن بلد

نیستم بهت میگم .

ببین فرزاد من خیلی از دوستی باهات خوشحال شدم و واقعا تو

اولین دوستم بودی و خاطرات خوبی ازت دارم

چی میخوای بگی یسنا برو سر اصل مطلب

نگاهش کردم چشماش یه جوری بود پر از سوال بود

پر از سوال بی جواب

خوب منظورم واضحه دیگه نمیتونم باهات باشم

با تعجب پرسید : اخه واسه چی چیزی شده کاری کردم

نه چیزی نشده ولی من میترسم

از چی؟

 از داداشام .میترسم که بفهمن و اونوقت فکر میکنم کارم تمومه

یعنی چی کارت تمومه ؟

نمیدونم اگه بفهمن چیکار کنن ولی مسلمه که وای به حالم میشه

ببین یسنا ما که نمیخوایم کاری کنیم اونما بفهمن .

ما هفته ای یه دفعه همدیگه رو میبینیم .همین اگه بخوای کمترم

حرف میزنیم که تابلو نشه

نه فرزاد با همه اینا بازم میترسم .

از چی این همه دختر دوست پسر دارن میترسن؟

 من کاری با کسی ندارم .

مگه داییت نمیدونه خوب اون که بدونه باید یکم راحت باشی .

آره ولی درکم کن به این فکر کردم اگه داداشام بفهمن وای خدا

چی بشه .

چی بشه ؟ مگه اونا دوست دختر ندارن خودشون

حسین داره ولی کی جرات داره بگه چرا ؟

من دخترم واسم شرایط سخته .

نه یسنا نه قبول نیست من زیر دوستیم نمیزنم .

منم نمیخوام زیرش بزنم ولی موقعیتم خوب نیست

پس تا حالا سر کار بودم آره ؟

نه به خدا چی میگی

آره دیگه منم شدم مث یکی از اون مزاحمای تلفنیت که باهاشون

بعد دو روز بهم میزدی

نه اصلا اینجوری نیست به قرآن تو مث اونا نیستی این فکر  رو نکن

پس چرا میخوای بعد ۷ ماه تموم کنی من نمیتونم .تو میتونی ؟

نه بخدا منم میخوام باهات باشم ولی ....

ولی نداره اینا همش بهونس بگو منو نمیخوای نکنه کسی دیگه رو

پیدا کردی؟

با عصبانیت گفتم نخیرم هیچم اینجور نیست بس کن از این بیشتر

 ناراحتم نکن .به خدا اعصابم داغونه من دوستت دارم ولی نمیخوام

کسی بفهمه .

به خدا قول میدم کاری نکنم که کسی بفهمه جون من نه اینکارو

نکن .بذار مث قبل باهات باشم پس چرا تاحالا چیزی از ترس نگفتی؟

چون داداشم شک کرده میگه چرا اینقدر با دایی تنهایی چرا تنها زیاد

زمیری تو اتاق .اون روز حسین ازم گوشیم رو خواست که عکسا رو

نگاه کنه ترسیدم بهش بدم گفتم شاید اون موقع که گوشیم

دستشه تو زنگ بزنی یا اس بدی از دزدکی گوشی شارژ میکنم

اونم روزی سه چهار بار اینا همه باعث شک کردنشون میشه .

خوب تو با امیری اگرم شک کنن اون هست که کمکت کنه .

نه داداشم گفته دیگه نباید زیاد با دایی امیر باشم .

ببین فرزاد منو ببخش اگه ناراحتت کردم ولی نه نمیتونم .

نه تو قول دادی فقط دوست دختر من باشی نمیتونم بذارم بری

من که قرار نیست با کسی دیگه دوست شم .

نه من نمیخوامن بری میخوام با من باشی فقط من

دیوونه چی میگی من میگم داداشم شک کرده خوب اگه با تو

نباشم باکسی دیگه هم نیستم .

خلاصه بعد کلی ناراحتی راضیش کردم که تموم کنیم

آخرش ازم پرسید :خدایی واست بد بودم که داری میری یا واقعا

از داداشت میترسی ؟ من که هرکاری گفتی کردم .هرچی گفتی

گفتم چشم .غیر از اینه از گل کمتر بهت نگفتم تو اولین دختری

بودی که اومدی تو زندگیم .اصلا  هیچ وقت فکر نمیکردم که با

دختر دوست شم نه اینکه بچه مثبت باشم نه ولی دوستی با

دختر جزء برنامه زندگیم نبوده .ولی حالا که تو هستی نمیخوام به

خاطر داداشت  باهام نباشی.

نه تو خیلیم خوب بودی من همیشه دوستت داشتم ولی دیگه نه

با  ناراحتی ازش  خداحافظی کردم .

صدام زد : خواهش میکنم نرو  

برگشتم :منم خواهش میکنم که دیگه بسه

تو راه برگشت خیلی حالم بد بود اعصابم داغون بود من با اینکه می

دونستم بدون فرزاد نمیتونم ولی دیگه تموم شد ....

 

ادامش واسه بعد ........

حتما نظر بدید .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/15ساعت 12:32 توسط یسنا|

 

سلام دوستای عزیزم امیدوارم که حال همتون خوب باشه

مثل همیشه خیلی تشکر میکنم از بابت نظرات خوبتون. قبل

از ادامه داستان باید بگم که بعضی از عزیزانی که مطالبم رو

رو میخونند فکر میکنند که یه روزی تموم میشه وداستانه .

درسته که من میگم داستان ولی در اصل خاطرات منه همون

طور که تو توضیحات وبم گفتم .دوستای گلم من اسمش رو

گذاشتم داستان ولی بالاخره هر داستانی تموم میشه در اصل

این مطالب خاطرات منه داستان نیست  وخاطرات همه تا مرگ

ادامه داره .این توضیح رو دادم که دچار اشتباه نشید.

 

ادامه داستان........

 

وقتی برگشتم خونه سریع لباسام رو عوض کردم و رفتم کمک

مامانم. پرسید : خوش گذشت ؟ تا کجا ها رفتین ؟

آره خوب بود تا چند تا پاساژ تو خیابون ..... یه کمی هم قدم زدیم .

( تو دلم به خودم گفتم : آره جون عمت )

داشتم سالاد درست میکردم که صدای زنگ اومد.اصلا حوصله اونا

رو نداشتم مخصوصا مهدی ( پسر خالم ) خیلی مسخره بازی در

میاورد . بعد شام بود که دیدم مامان و مامان بزرگ وخاله باهمن

داداشام وپسر خاله هام هم باهم بودن .خدا رو شکر  راحت رفتم

تو اتاق خودم با کسی کاری نداشتم .امیر اس ام اس داد : چه خبر

از امروز خوش گذشت ؟ حوصله اس ام اس نداشتم گفتم زنگ بزن

گوشیم برات تعریف میکنم .زنگ زد .

الو

سلام چطوری جوجو

سلام مرسی

چه خبر خوش گذشت  تا کجا رفتین چیا گفتین .؟

آره خوب بود رفتیم کافی شاپ پسر خالش .چیز خاصی نگفتیم

بگو   دیگه لوس نشو دیدی من هرچی باشه برات میگم .

به جون دایی چیز گفتنی نیست که بخوام بگم.

پس خوش گذشته جای من خالی آره ؟

نه اصلا جات خیلیم پر بود .

میگم دستم دادی دیگه؟

آره دادم

میدونستم حرفی که که میزنم رو برعکس میکنی

ا حالا باز میخوای گیر بدی قطع میکنم ها.

نه عزیز من گیر نیست میخوام بگم همه چیز از همون دست دادن

شروع میشه .حالا ببین کی بهت گفتم

همه که مث تو نیستن   .

مگه من چمه ؟

هیچی بابا بیخیال شو شب نمیای ؟

نه اون مهموناتون کی میرن ؟

نمیدونم آخرای  شب میرن دیگه.میومدی توام

نه بیام که چی بشه چشمم بخوره تو چشم نسرین ومهدی؟

یادم رفته چیکار کردن ؟

بیخیال بابا گذشت .

نخیر نگذشت .اسم منو نیاورد ؟

کی خاله ؟

آره

چرا گفت کجاست ؟ گفتیم خونه خودش بعد یه پوز خند بدی زد

بدم اومد ولش کن.

غلط کرد.

( خاله وداییم سر یه موضوع قدیمی حدود ۲ سال  بود که قهر بودن )

تقریبا اوایل تیر ماه بود که رفتم کلاس ایروبیک ثبت نام کردم .هفته

ای ۳ جلسه بود ولی من از همون اول به مربی گفتم که فقط هفته

ای ۱ بار میام نمیخوام لاغر شم .اونم قبول کرد .میخواستم اون ۲

جلسه ی دیگه رو با فرزاد برم بیرون البته امیر خبر داشت .معمولا

من مسائل و برنامه هام رو براش میگم که یوقت اگه چیزی شد

مشکلی پیش اومد بتونه کمکم کنه به قول خودمون سوتی ندیم.

تقریبا هفته ای ۲ یا ۳ بار با فرزاد بیرون میرفتم .کافی شاپ .سینما

کوه .پیست دوچرخه ... البته یه وقتایی هم ۴ تایی یعنی من و

فرزاد و امیر ودوست دخترش نازنین میرفتیم بیرون .اینجوری خیالم

راحت تر بود که اگه کسی ببینه مشکلی نباشه بگه ....

همین جوری زمان میگذشت و خوبم میگذشت . خاطرات خیلی

خوبی ا ز  اون وقتا دارم البته اگه بخوام همه بیرون رفتن ها رو

بنویسم خیلی زیاده توضیحاتش چون بار اول مهم تر بود نوشتمش.

اواسط مرداد ماه بود یعنی ۱۶ مرداد تولد امیر بود طبق معمول

میخواست مهمونی بگیره زنگ زد چند تا از دوستای صمیمیش رو

دعوت کرد .بین صحبت هاش فهمیدم که داره با فرزاد حرف میزنه

و اصرار میکنه که فرزاد حتما بیای داشتم از تعجب شاخ در میاوردم

که چطور دعوتش کرده .وقتی قطع کرد گفتم .خدایی چطور شد

گفتی اونم بیاد .؟

گفت خوب رفیقمه گفتم بیاد . عیبی داره ؟

نه خیلیم خوبه .بوسش کردم دایی امیر تو خیلی خوبی .

چون دوست پسرتو دعوت کردم خوبم؟

نه کلا خوبی دیگه.

دایی جون

هر وقت میگی دایی جون پول میخوای

نه پول نیست

پس چیه ؟

لباس

مگه نداری

نه

تو دیشب گفتی اون لباس صورتیت رو میپوشی اون که قشنگه

فقط یه بار پوشیدیش

نه دیگه اونو نمیخوام بریم جدید بخر

میدونم چون آقا فرزاد قراره بیاد میگی جدید بخر

آره دیگه .

رفتیم بعد کلی گشتن بالاخره اون چیزی که خواستم رو پیدا کردم

شب که اومدیم خونه یادم افتاد که باید واسه تولد امیر کادو بخرم .

صبح با داداشم رفتیم و واسش خریدم. اصلا دلم نمیخواست یه

وقت داداشم فرزاد رو ببینه میترسیدم دست خودم نبود با اینکه

امیر حتما فرزاد رو به عنوان دوست خودش معرفی میکرد ولی

ته دلم میدونستم داداش علی وحسین همه دوستای امیر رو می

شناسن و میترسیدم که نکنه شک کنن بگن این یارو کیه که ما تا

حالا ندیدیمش .یکم استرس داشتم نمیدونم چرا دست خودم نبود

این اولین باری بود که موقع تولد دایی امیر بجای خوشحال بودن

میترسیدم که نکنه قضیه لو بره .تو این فکرا بودم که حسین اومد

تو اتاق .

یس اتو مو کو؟

بلد نیستی اسم منو درست بگی ؟ یس چیه ؟

دوست دارم بگم یس .اتو مو کو؟

تو کمدم. ( وای خدا تازه یاد موهای خودم افتادم )

داداش حسین کی کارت تموم میشه منم اتو رو میخوام

فعلا تموم نمیشه مال امیر رو بگیر

حوصله ندارم تا اونجا برم

جوری میگی انگار کجاست . دور که نیست میخوای خودم برم 

نه الان زنگ میزنم امیر بیاره .

زنگ که زدم گفت اتو رو ول کن سوخته  بده موهاتو  میلاد درست

کنه مث اون باری بهت میاد.

خوب دایی بگو میلاد زودتر بیاد .

باش .

ساعت ۴ بود که میلاد اومد بهش گفتم گفتم یه مدل جدید موهامو

درست کنه .( آرایشگریش عالی بود نزدیکای ۳۰ جور مدل مو بلد

بود)

وقتی داشت موهامو درست میکرد گفت شنیدم دوستت قراره

بیاد .

با تعجب گفتم امیر فضول بهت گفته ؟

آره امیر هیچی ازم قایم نمیکنه

خیلی حرصم گرفت ازش .

آقا میلاد کی تموم میشه .؟

مونده خوب موهات خیلی بلنده یکم کوتاش کن

نه نمیخوام کوتاش کنم .داداش علی نمیذاره میگه مو بلند بهت میاد

نگفتم که کچل کنی میگم یکم کوتاش کن اگه میخوای الانم میشه

نه نمیخوام .

داشتیم حرف  میزدیم که فرزاد اومد.

یکم جا خورد دید میلاد داره موهامو درست میکنه .

سلام و احوال  پرسی کردیم و میلاد گفت ایشون هستن؟

گفتم آره .

فرزاد گفت چی آره .

 گفتم هیچی آقا میلا د میگه ایشون دوستته .

احساس کردم فرزاد بدش اومد که میلاد موهامو درست میکنه

ولی چیزی نگفت با نگاهش میفهمیدم .

خوب یسنا تموم من برم پیش امیر کارم داره .

گفتم ممنون زحمت کشیدی .

خواهش میکنم عزیز دلم

یهو فرزاد  گفت یسنا عزیز دل  تو نیست .

میلا د: منظور بدی نداشتم

دروغ میگفت خوب میشناختمش میدونستم قصدش چی بوده ؟

میلاد موقع رفتن از اتاق گفت : ولی یسنا یه موقعی عزیز من بود .

خیلی حرصم گرفت .گفتم آقا میلاد احترامتو نگه دار نذار دعوا

درست شه .

خیلی خوب بابا شلوغش نکن .

فرزاد : این یارو چی میگفت ؟

هیچی حرف مفت میزد

یعنی چی یه موقعی عزیزش بودی ؟

بخدا دروغ میگه زور بهش داره باهاش دوست نشدم زر زیادی میزنه

یعنی باور کنم که...

 که چی؟ نکنه فکر کردی دروغ میگم .

نه عزیزم فکری نکردم .ولی قول بده اصلا دور و ورش نری

باشه فقط دور و ور خودت میام خوبه ؟

آره خوبه .

امیر اومد تو . یسنا علی دم در زود باش بیا بیرون اتاق شما ها رو

با هم نبینه .

فرزاد تو با امیر برو من هنوز لباسمو نکردم تنم.

لباسمو که کردم تنم رفتم بیرون اولین کسی رو که دیدم نازی بود

سلام

سلام چطوری

ممنون خوبم .میای کمکم کنی لباسم رو تنم کنم .

باشه بریم. خواستیم بریم تو اتاق که امیر اومد

کجا میرین

دایی نازی میخواد لباسشو بکنه تنش

خوب نازی مبخواد بره تو کجا؟

نازی گفت: امیر خودم گفتم بیاد کمک

یسنا تو برو خودم کمکش میکنم بعد با خنده موزیانه رفت تو

تو دلم گفتم خدا بهت رحم کنه نازنین کی اومده کمکت .ببین چه

کمکی بهت بکنه ۲ ساعت دیگه هم نمیاین بیرون .

رفتم و با مهمونا  احوال پرسی کردم .دیدم داداش علی داره اشاره

میده میگه بیا اینجا نشستم پیشش.

چه موهات خوشگل شده کار میلاد ؟

آره .

دستش درد نکنه خیلی بهت میاد بعد    لپمو بوسید فرزاد داشت

نگامون میکرد .

بهش لبخند زدم جوابمو با لبخند داد .

منتظر بقیه مهمونا بودیم . که بزن وبکوب  شروع کنیم .

حدود ساعت ۵ بود که همه بودن وتقریبا شلوغ شد رفتم نشستم

پیش فرزاد .

چه خانوم خوشگلی دارم من نه ؟

با خنده گفتم آره

میگم از اون بوسا که به داداشت دادی به من نمیدی

اخم کردم گفتم نخیر اون داداشمه ولی تو

ولی من دوستت درسته ؟

آره درسته

دیوونه خوب حق من که بیشتره

نه هیچم حقی نداری

شوخی کردم به دل نگیر .

امیر اومد پیشمون نشست .زیر لب گفت چیزه میگم زیاد تابلو بازی

در نیارین حسین روبه رو نشسته .

گفتم وای خدا خوب چرا زود تر نگفتی

من باید بگم  ؟ حودت باید حواست جمع باشه دور و ورتو  نگاه کنی

یه لحظه برگشتم دیدم داداش حسینم داره ما رو نگاه میکنه .ای

خدا عجب شانس گندی حتما بعد از مهمونی گیر میده میگه چی

گفتین با اون پسره .

فرزاد گفت خوب برو من دوست پسرتم

وا چی داری میگی حالت خوبه ؟ مث اینکه داداشمه ها

خوب باشه منم خواهرم دوست پسر داره خودمم خبر دارم 

خدایی ؟یعنی بهش گیر نمیدی ؟

نه واسه چی گیر بدم .؟ ۳  سال ازم برزگتره به من چه .

حسین اومد طرف ما : دایی این آقا رو تا حالا ندیده بودم معرفی

نمیکنی؟

بله فرزاد از دوستامه با داداشم احوال پرسی کردن و نشستن

پیش هم .من دیگه پا شدم رفتم ولی خداد خدا میکردم همه چی

خوب پیش بره .یاد حرف فیروزه یکی از دوستام افتادم : اونایی که

دوست پسر دارن همیشه استرس دارن میترسن لو برن .

آره خدا وکیلی راست میگفت .

دیگه آهنگ و رقص شروع شده بود و اکثر  وسط بودن .چون

شلوغ بود هر کی هر کی بود امیر که طبق همیشه دیوونه بازی در

 میاورد با همه دخترای اونجا میرقصید .وقتی یکم شلوغ تر شد

فرزاد اومد طرفم نمیرقصی ؟

چرا  میام . یکم با هم رقصیدیم البته کلی هم خندیدیم جایی بودیم

که بقیه جلومون باشن داداشام نبینن . خلاصه خیلی با حال بود .

یهو آهنگ رو عوض کردن تکنو گذاشتن .

داداشم گفت هرکی تکنو بلده بیاد وسط خانوما برن بشینن .

امیر : فرزاد بلده .بیا فرزاد .

وقتی اومد همه نشسته بودن فقط اون وسط بود بخدا داشتم

کف میکردم باورم نمیشد اینقدر خوب بتونه تکنو برقصه دخترای

دیگه داشتن جیغ وداد میکردن جو میدادن به محیط .خود من محو

رقصش شده بودم نازی اومد پیشم گفت بابا ایول دم آقا فرزاد

گرم خیلی باحاله .نگاش کردم خندیدم .وقتی اومد نشست همه

سوت ودست و ایول و از اینجور کارا میکردن .اومدنشست کنار

من .گفتم خدایی خیلی باحال بود از کی یاد گرفتی ؟ گفت از عموم

البته کلاسم رفتم . ولی بیشتر عموم . خوشت اومد ؟

آره خیلی .توپ بود .

دوست میلاد ( سوگل )اومد نشست این طرف فرزاد .

گفت : وای عالی بود میشه به منم یاد بدی ؟

فرزاد : نه خانوم تا حد دخترا نمیتونن انجام بدن یکم سخته

سوگل با کما پرویی و جلفی: ولی عزیزم من دختر نیستم.

چشای منو فرزاد از تعجب گرد شد !!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی جا خوردیم

 دوباره گفت: ببین یادم میدی؟

گفتم که نه نمیشه

با اون صدای زیکش گفت آخه واسه چی نه ؟

با عصبانیت بهش گفتم سوگل پاشو برو پیش میلاد جونت اونم

بلده بگو اون یادت بده .

نمیرم

ببین پا میشی یا .....

خوب خوب میدونم تو چه کولی بازی در میاری میرم الان نمیر

زیر لب گفتم دختره عوضی بی خانواده

فرزاد گفت : این یارو دیگه کی بود

گفتم دوست دختر میلاده

میلاد کدومه ؟

همون که وایساده سر پا داره با داداشم حرف میزنه

آها اون که موهاتو درست میکرد ؟

آره

ببین من اصلا خوشم نیومد یارو به موهات دست میزدچرا نرفتی

آرایشگاه ازش معلومه آدم درستی نیست

خوب بخدا دایی گفت

امیر گفت بده موهاتو میلاد درست کنه ؟

آره

عجب دایی ...

دایی چی؟

هیچی .ولی دوست ندارم دیگه ها .هیچکی نباید دست بهت بزنه

باشه ؟

باشه .

با دستش داشت با موهام بازی میکرد

نکن فرزاد کسی میبینه

نه هیچکی حواس بما نیست .

نکن دیگه شاید داداشام دیدن

ببینن . موهای خودمه

اگه موهای تو چرا پیش منه

با خنده گفت خوب من همه چیم پیشته .

دیوونه ای 

 پاشدم  رفتم آب بخورم خواستم برگردم  محکم خوردم به فرزاد

خیلی خجالت کشیدم تا حالا اینقدربهش نزدیک نبودم.

گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟

منم اومدم آب بخورم

بذار برم برات لیوان بیارم

نه با همون لیوان خودت آب میخورم

بدون اینکه بهش نگاه کنم لیوان  آب  رو دادم  بهش  پرسید:

 ناراحت شدی دست به موهات زدم ؟

نه ولی خجالت کشیدم .

خوبه پس ناراحت نشدی . بهت نمیاد خجالتی باشی ؟ اون همه

مدت آقا میلاد داشت به موهات دست میزد که درستش کنه .اون

موقع چی خجالت نکشیدی؟

تو دلم حق رو بهش دادم .ولی به حالت قهر خواستم برم بیرون

دستمو گرفت گفت قهر نداریم ها .من که چیزی نگفتم .

چرا گفتی .

خوب دوست ندارم کسی دست بهت بزنه میفهمی ؟

پس خودتم نباید بزنی

نه من فرق دارم . میتونم .ولی بقیه نه .قبول ؟

جوابشو ندادم اومدم بیرون .

بعد کیک بریدن وکادو دادن اینا موقع شام بود هرکی یه گوشه بود

امیر داشت با فرزاد حرف میزد رفتم پیششون امیر گفت یسنا جون

یه چند دقیقه تنهامون میذاری .

گفتم باشه . رفتم پیش داداش حسینم.

میگم خوب با او پسره گرم گرفته بودیا؟

کی من ؟

نه من . چی میگفتین

یکم ترسیدم نمیدونستم چی جواب بدم .

چیزی نگفتیم .دوست دایی امیره

آره میدونم دوست جدیدشه

نگفتی چی میگفتین .

خودمو ریلکس نشون دادم راجع به امیر بود وتولدشو این حرفا

امیر اومد پیشم .هی بوسم کردی امروز تولدم بود ها

مگه موقع کادو بوست نکردم ؟

اون بوس بود؟ نه خودت بگو اون بوس بود

پس چی بود خوب بیا الان بوست میکنم.

 یادت نره موقع شام بشین پیشش .

باشه . دایی چی میگفتی بهش ؟

هیچی مردونه بود .

ولی اون پسره

خندید .شیطون از کجا میدونی معاینه ش کردی؟

نخیر شما ها رو نمیشه معاینه کرد .بگو چی میگفتین ؟

گفتم که مردونه بود بین خودمون بود

نگی قهر میکنم

باشه شب میگم .

بریم شام بخوریم.

بعد شام یکم دوباره رقص بود و حدود ساعت ۱۲ و نیم همه رفتن .

موقع خداحافظی فرزاد اومد پیشم : خانومی کاری نداری من برم

نه خیلی خوش گذشت مرسی که اومدی

به منم خوش گذشت . ایشالا تولد خودت .

چند روز بعد تولد امیر بود زنگ زد گوشیم گفت بیا خونم .

گفتم باشه الان میام .

رفتم تو دیدم فرزاد اونجاست .

سلام چطوری .

سلام تو اینجایی ؟

آره قراره با امیر بریم استخر

پس چرا امیر گفت من بیام اینجا

امیر نگفت من گفتم بهت بگه بیای

چرا ؟دلت برام تنگ شده بود ؟

آره .میشه تنگ نشه .

سلام خوبی

سلام دایی منم ببر

کجا استخر ؟

آره

بیا من از خدامه تو بیای

فرزاد : چرا از خداته بیاد ؟

مگه بده بیاد بیشتر خوش میگذره .

خوب دایی یه جایی برین که منم بتونم بیام

یه وقت دیگه وقت که زیاده .

ساعت چند میرین ؟

زوده هنوز ۲ ساعت دیگه .

امیر پاستور داری یکم بازی کنیم؟

آره یسنابرو بیارش تو اتاقمه .

سر چی شرط ببندیم؟ 

شرط بندیش که حرامه ولی سر یه چیز خوب

امیر گفت مثلا ؟

فرزاد تو گوش امیر یه چیزی گفت بعد دوتاشون خندیدن

امیر : جلو من لابد؟

نه جلوی تو نه

پس من چی  گناه دارم ها .

دیگه اونو نمیدونم با خودته .

من که گیج شده بودم نمیدونستم دارن راجع به چی حرف میزنن ؟

دایی امیر سر چی شرط بستین ؟

حالا خودت بعدا میفهمی .

فرزاد: امیر قبوله ؟

باشه قبوله

ا  فرزاد تو بگو سر چی بود شرط بندیتون ؟

بیا تا بهت بگم .

رفتم پیشش . بگو خوب .

نه گوشتو بیار دم گوشت بگم

وقتی گفت  گفتم نه قبول نیست

داییت قبول کرده تو قبول نمیکنی؟

نه نمیخوام

به جون خودت فقط یکی .

نه نمیخوام

گفتم جون تو فقط یه دونه اذیت نکن دیگه........

 

 

دوستای گلم ادامش واسه بعد .

نظر یادتون نره .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/10ساعت 15:18 توسط یسنا|


سلام به دوستای عزیزم امیدوارم که حال همتون خوب باشه .از

نظرای قشنگتون ممنونم و خوشحالم که منتظر ادامه داستانم

هستید .


خوب بریم سر ادامه داستانم ....


دیگه آماده شده بودم و از خونه زدم بیرون خدا شکر هردو داداشام

باشگاه بودن البته اگه خونه بودن گیر نمیدادن ولی خودم دوست

داشتم که نباشن .تو  کوچه که بودم گوشیم زنگ خورد .شماره امیر بود .


الو

الو سلام کجایی

تو کوچه دارم میرم پیش فرزاد

میدونم قبلش یه سر بیا مغازه

چرا بیام؟

بیا کارت دارم

نه امیر تلفنی بگو

بیا دیگه منتظرم ها

باشه

وقتی رسیدم با عصبانیت رفتم تو ها چیکارم  داری؟

ها به جای سلامته ؟

سلام چیه چیکارم داری

به به تیپ کردی میخوای بری سر قرار ؟ بابا جوجویی هنوز تو

کارتو بگو

هیچی کار خاصی نداشتم فقط خواستم بدونم چی تنت کردی

همین ؟ خواستی ببینی چی تنمه ؟واقعا که خداحافظ

وایسا وایسا

باز چیه ؟

خوب گوش بده .رفتی پیشش جلف بازی در نمیاری کرم نمیریزی

 خودتو براش لوس نمیکنی عشوه و ادا نمیای از همه مهم ترباهاش

 دست نمیدی فهمیدی ؟

نه نفهمیدم خداحافظ

 
خیلی حرصم گرفته بود پسره بیشعور اصلا به تو چه ربطی داره

 کثافت عوضی شده آقا بالا سر من اینا حرفای تو دلم بود ولی اگه

همونجا بهش میگفتم واویلا دیگه خر بیار وباقالی بار کن

بذار شب بیای خونه هرچی از دهنم در بیاد بهت میگم خیلی بهم زور

 داره کسی مث اون منو نصیحت کنه فکر کرده کیه .

دیگه داشتم نزدیک میشدم  به کوچه ای که قرار بود برم

آخه اون کوچه معمولا خلوت بود و  راحت تر میشد سوار ماشین فرزاد شم .


ماشینش رو دیدم یه پژو پارس مشکی رنگ بود نزدیکش شدم پیاده شد

سلام

خیلی تعجب کردم وقتی  دیدمش خیلی  قیافه و هیکلش تغییر کرده

 بود نکنه اون نباشه ؟

سلام کردم

چرا وایسادی بیا دیگه

سوار شدم دستشو آورد جلو .خوبی ؟


اون لحظه یاد حرف امیر افتاد م: از همه مهم تر باهاش دست

نمیدی .من از لج حرفش دست دادم

ممنونم تو چطوری

مرسی منم خوبم .

چرا اونجوری نگام میکردی ؟

آخه شک داشتم تو باشی تا حالا از نزدیک ندیده بودمت  در ضمن

خیلی فرق کردی با اون موقع که دیدمت

آره میدونم همه میگن . فرق کردم یعنی بد شدم؟

نه خیلی خوب شدی

آره دیگه خودت گفتی برو باشگاه گفتی از پسر لاغر بدت میاد الان

خوبه راضی هستی ؟

آره  ولی تو مدت 4 ماه اینجوری شدی ؟

بیشتر از 5 ماهه دارم میرم باشگاه  پودر  که خیلی تاثیر داره

بگذریم .کجا بریم ؟

فرزاد برو یه جای خلوت

بریم کافی شاپ سایه

کجاست ؟

تو خیابون .........

نه اونجا خیلی شلوغه

از کجا میدونی شلوغه ؟

آخه چند بار رد شدم از اون خیابون همیشه پر از آدمه اون کافی

 شاپه که بغل دستش  گل فروشیه رو میگی ؟

آره

نه نه اصلا اونجا  خلوت نمیشه

باشه پس جای دیگه میریم

ده دقیقه بعد کنار خیابون ... نگه داشت .اینجا خوبه خانوم ؟

نهههههههههههههههههههههههههههه اینجا پاتوق پسر عمومه هر روز اینجاست

خوب باشه میخواد چیکار کنه ؟

چی  میگی اگه منو ببینه میره به همه میگه خیلی فضوله

پس کجا بریم .؟

فرزاد همین جا تو ماشین خوبه فقط برو جای خلوت

تو ماشین نمیشه

 چرا ؟


چرا نداره  خوب  الان میگردیم یه جای دنج پیدا میکنیم آها بریم کافی شاپ پسر خالم

دور نیست ؟

نه زیاد اونجا دو طبقه س بالاشم اکثر وقتا خالیه

 رسیدیم اونجا پسر خالش اومد جلومون

به سلام داش فرزاد خودم چطوری

سلام چاکریم تو چطوری

خوبم هی دید می زد  این خانوم  رو به ما معرفی نمیکنی ؟

چرا این خانوم دوستمه ؟

ا خدایی؟ تو دوست دخترم داری و من بی خبرم .چرا چیزی نگفتی ؟
چی بگم ؟ هرچی شد بیام برات بگم

من چطور میگم ؟

خوب  نگو

آرش بالا خالیه

با خنده گفت میخوای بری بالا

آره

برو کسی نیست خیلی بد نگام میکرد هیز بود رومو کردم اونور

فرزاد گفت چی میخوری ؟

فرقی نداره

نه بگو

 چون گرمه من بستنی میخورم

 آرش دو تا بستنی مخصوص بیار

خوب تعریف کن چه خبر خوش میگذشت ما رو نمیدیدی ؟

نه بابا این حرفا چیه من از خدام بود بیام امیر نمیذاشت

تو خودتم نمیخواستی بیای درسته ؟

اولا آره ولی کم کم خودمم دوست داشتم که دیگه شد

 آرش خودش سفارش ما رو آورد با اینکا 2 تا کارگر داشت

از نگاهش بدم میومد امگار نه انگار فرزاد نشسته بود  خیلی تابلو  و ناجور نگاه میکرد

فرزاد بهش گفت : خوب دیگه آوردی میشه تشریفتو ببری

وقتی رفت گفتم فرزاد اصلا از این پسر خالت خوشم نیومد  خیلی ...

آره عوضیه به خاطر خلوتی اینجا اومدیم و اگر نه جا زیاده


یسنا یه لحظه پا شو

چرا ؟

پاشو دیگه

پاشدم سر تا پامو برانداز کرد .یه لبخند زد مرسی بشین

چرا گفتی پاشم ؟

همین جوری

نه همین جوری که نبود  بگو

 منظوری نداشتم خواستم خوب تر ببینمت

پس اون خنده چی بود ؟

لبخند رضایت بود .

 رضایت از چی ؟

از تو دیگه از تیپت ببینم تو همیشه ست میکنی؟

آره چطور مگه ؟  خوبه دیگه پس فکر کنم خیلی خرجت بالاست درسته ؟

آره خوب من از 4 نفر پول تو جیبی میگیرم.

خدایی ؟ وضعت ما بهتره که از کیا میگیری؟

از مامان از بابا از داداش از امیر

بله همینه تیپ میزنی با این پولا

میگم چرا دانشگاه رو ول کردی

به قرآن داشتم دیوونه میشدم  همش شده بود زبان انگلیسی

منم زبانم از همون راهنمایی دبیرستان صفر بود

دووم نیاوردم .ولی الان وضع بهتری دارم

خوبه از شغلت راضی هستی ؟

آره خیلی خدایی حقوقم خوبه

بله دیگه شرکت باباته میخوای بد باشه ؟

آخه بابام خیلی سخت گیری میکنه نیست که یه جا بشینم بیکار

حالا چیکار میکنی ؟

کارای کامپیوتری شرکت رو انجام میدم تایپم میکنم .

آ قابخشید چند کیلویی شما ؟

با خنده گفت 87 قدمم 189 چطور مگه ؟

هیچی همین جوری پرسیدم .زیر لب گفتم بدبخت به زنت

چی ؟ بدبخت به کی؟

به زنت ؟

واسه چی ؟

آخه له میشه

 با صدای بلند خندید میگم تو خیلی شیطونیا

تو چند کیلویی ؟

من 52 قدمم 165

خوبه هیکلت رو فرمه .من راضیم

 ولی تو قدت بلندتره

خوب پسر باید بلند تر باشه دیگه

 آره خوب

گوشی تو صداش میاد؟

آره مامانمه

الو مامان

سلام خوبی

سلام مرسی

کجایی؟

با سارا هستیم بیرون میخواد روسری بخره

 باشه سعی کن یکی زود تر بیای   شام  مهمون داریم

کیه مامان

خاله نسرین

باشه میام خداحافظ

اه بازم اونا

کیا ؟

خالم و بچه هاش

پسر دارن ؟

آره دوتا

از پسر خالم متنفرم خیلی عوضیه

چطور؟

خیلی گیر میده چشمک میزنه هرجا میرم پشت سرمه عین جن میمونه

غلط کرده میخوای حالشو بگیرم


نه بابا ولش کن

 تعارف  نکن ها دوست ندارم کسی چپ نگات کنه اون آرش بی پدر براش دارم

حسابش رو میرسم خیلی هیزه .

ولش کن فرزاد شر درست نکن

شر نیست خوشم نمیاد کسی بد نگای کسی کنه یه پدری ازش

 درارم فکر کرده ندیدمش بهت چشمک زد

ولش کن .بیخیال  من دیگه باید برم

وایسا برسونمت .

نه مرسی .

زود میریا ؟

خوب دیگه برم کمک مامانم تنهاست

باشه عزیزم . برو مرسی که اومدی

خواهش میکنم  خوش گذشت خداحافظ .

اومدم پائین پله ها آرش نشسته بود پا شد کجا با این عجله حالا

تشریف داشتین

اصلا محلش ندادم .


تاکسی گرفتم برگشتم و.....

 

دوستای گلم ادامش واسه بعدا .نظر یادتون نره .

نوشته شده در شنبه 1389/06/06ساعت 21:13 توسط یسنا|

 

سلام .امیدوارم که حالتون خوب باشه .

ببخشید اگه دیر اومدم یه مشکلی برام پیش اومد داداشم 

بیمارستان بود منم اعصابم خراب بود و  الانم نخواستم بیام

 ولی دلم براتون تنگ شده بود .خیلی ممنون که نظر دادید .

 

ادامه داستان....

 

آخرای شب رفتم تو بالکن که ببینم کی مهمونای امیر میرن حدودا

۲۰ دقیقه اونجا بود دیگه داشتم کلافه میشدم و دعا میکردم که زود

تر تشریف  نحسشون ببرن .داداشم که داشت میرفت طرف آشپز

خونه منو دید .

تو اونجا چیکار میکنی؟

با دایی کار دارم .منتظرم دوستاش برن .

خوب چرا اونجایی ؟

خوب میخوام بدونم کی میرن .

با امیر چیکار داری؟

کارش دارم خصوصیه .

آها خصوصیه یعنی به من چه .

آره به تو چه برو بخواب

مرض .پررو

مرض تو دلت .پررو خودتی فضول

همینجوری که داشتیم به هم حرف میزدیم صدای در خونه اومد

آخیش یه صلوات دادم که اینا بالاخره رفتن .امیر خواست بره تو

که از تو بالکن  آروم صداش کردم .

امیر بیا خونه ما ؟

چرا ؟

بیا کارت دارم خوب

جون تو الان خوابم میاد بذار فردا

نه همین حالا

مگه همه خواب نیستن ؟

نه فقط مامان خوابه .بیا دیگه

با اصرار ازش خواستم که بیاد . وقتی که اومد ازش خواستم سریع

همه چیز رو تعریف کنه .

بذار فردا به جون خودت اینقدر با میلاد ورضا حرف زدیم دارم میمیرم

واسه خواب .

فقط حرف زدین؟

آره .چطور مگه

هیچی .بگو جون من  بگو امروز چیا به فرزاد گفتی

خوابم میاد فردا برات میگم

آخه

آخه بی آخه نمیمیرم که . فردا برات میگم

 شاید مردی الان بگو خوب

مرض .حالا  که اینجور شد نمیگم اصلا .

نه نه ببخشید . بگو

هیچی بابا اومد  و یکم حرف زدیم . و از خانوادش پرسیدم .باباش

استاد دانشگاهه . خودشم ترم دو کامپیوتره وخونشونم که

امیر اینا چیه که میگی خودم اینا رو میدونم بقیه چیزا رو بگو .

به نظرت چجوری بود ؟؟

خوب بود حالا که سریع نمیتونم بگم .ولی پر رو میگفت که ....

میگفت چی ؟

هیچی بیخیال .

نه بگو میگفت چی .

هیچی دیگه نپرس .

یعنی میذاری باهاش برم بیرون ؟

من بذارم تو میری؟

آخه دایی این فرق میکنه .

چه فرقی میکنه ؟

نمیدونم .میذاری یا نه .

نه به شرطی که منم بیام بیام آره

چی ؟ تو بیای ؟ نخیر

شوخی کردم .ولی فعلا زوده واسه بیرون رفتن .بذار یکم بیشتر

بشناسمش بعد .بهش گفتم بیشتر بیاد مغازه

خوب اگه خوب بود قول میدی بذاری باهاش برم بیرون ؟

حالا تا اون موقع . تو چرا با میلاد دوست نشدی ؟ اطمینانی تره .

میلاد ؟ از اون هیز تر ندیدم دایی تو بهش میگی اطمینانی ؟

درسته اینجوریه ولی از نظرای دیگه خوبه در ضمن اون جرات نداره

که نگای بد بهت کنه پدرشو در میارم .

نه من از میلاد خوشم نمیاد بهت نگفتم ولی تا حالا چند بار شماره

داده آقای اطمینانی

خودم میدونم .

 خدایی میدونستی؟ چه غیرتی داری . ادم کف میکنه .

بخواب مگه تو فردا صبح نباید بری مدرست ؟ بخواب دیگه .

رفتم بخوابم خواستم گوشیمو بذارم رو ساعت که بیدار شم دیدم

فرزاد چند تا اس ام اس داده .

یسنا میگم چرا میذاری داییت دخالت کنه ؟

جواب دادم : خوب میگی چیکار کنم ؟فقط اون میدونه

خوب بدونه آدم که نکشتی .بهت گیر میده ؟

نه زیاد

پس چرا نمیذاره بریم بیرون ؟

 میگه هنوز بهت اطمینان نداره و... از اینجور حرفا

یعنی چی اطمینان نداره .خیلی پر رو  گوش به حرفاش نده

نمیشه .میترسم به داداشم بگه نه ولی فکر نکنم بگه

معلومه که نمیگه .بهشم گفتم من پسری نیستم که بخوام از

اعتماد کسی سوء استفاده کنم .وقتی کسی بهم اعتماد کنه

نامردی نمیکنم که.

آخه من اصلا از این غلطا نکردم که با پسری بیرون برم .میترسم

که کسی ما رو ببینه ؟

بگو خودتم نمیخوای بیای .گفتم که ماشینم شیشش دودیه کسی

نمیبینه.

حالا تو بیشتر برو پیش امیر .

باشه شب بخیر .

یه مدتی گذشت تقریبا حدود ۲ ماه بود که امیر و فرزاد دوست بودن

و احساس کردم دایی امیر کم کم  داره از فرزاد خوشش میاد .

دیگه نزدیکای امتحان خرداد ماه بود و منم ار فرزاد خواستم که فقط

آخرای شب اس ام اس بدیم که حواسم پرت نشه .اونم قول داد که

مزاحم درس خوندن من نباشه . خدا رو شکر همه امتحان هارو خوب

دادم و موقع کارنامه گرفتن رسید . کمی استرس داشتم .کارنامه

که گرفتم واقعا خیلی خوشحال شدم معدلم ۷۶/ ۱۹ شده بود همه

نمراتم عالی بودن .به جز انظباط که ۱۵ بود اونم به خاطر ابرو بر

داشتن .داداش بزرگم وقتی کارنامه منو  میبینه همیشه اول از همه

به انظباط نگاه میکنه. همش خوبه به جز این نمره انظباط عزیزم

وقتی میگن مدرسه یعنی بری درس بخونی نه ابرو برداری می

ذاشتی تابستون اینکارو میکردی الان تو رو کجا با نمره ثبت نام

میکنن ؟ گفتم داداش بیخیال منتمم دارن ..                          

 این ترم هم مث ترم قبل  اول شدم .به امیر گفتم دیدی سر قولم

بود و درس خوندم .گفت آفرین خیلی خوبه من اگه گیر بهت دادم

واسه این بود که نخواستم افت پیدا کنی ولی خوشم اومد که هم

زمان با کرم ریختن درسم خوندی. گفتم کرم ریختن چیه بی ادب .

منظورم همون کاراته دیگه .بعد کارنامه رفتم انخاب رشته و تجربی

رو انتخاب کردم .دیگه تابستونم شروع شد اما این تابستون با

تابستون سال قبل فرق میکرد وپارسال با خیلی ها حرف میزدم

امسال فقط فرزاد بود .چون واقعا بهش علاقه پیدا کرده بودم با

این اصلا دلم نمیخواست وابسته بشم .ولی شدم متاسفانه .حس

بدی نبود  و این حس منو اذیت نمیکرد نمیخواستم تو کارام اختلال

ایجاد کنه  نظرم این بود که هرچی جای خود داره .تو این مدت هم

امیر حسابی با فرزاد رفیق شده بود هم خوشحال بودم هم تعجب

میکردم .یه روزم فرزاد زنگ زد وگفت از دانشگاه انصراف داده و

دیگه نمیخواد ادامه بده .از این کارش اصلا خوشم نیومد و به

خودشم گفتم. گفت میخوام تو شرکت بابام  کار کنم از هفته دیگه

میرم سر کار و....ازم خواست که بریم بیرون سه ماهی میشد که

ندیده بودمش .گفتم باشه .

عصر به امیر موضوع رو گفتم .وقتی قبول کرد جا خوردم  دیگه الان

بیشتر از ۳ ماه بود که  اونا باهم دوست بودن .از مامانم اجازه گرفتم

که برم با سارا بیرون ولی در اصل اون سارا فرزاد بود .این اولین بار

بود که باهاش میخواستم برم بیرون .کلی به خودم رسیدم  و

لباسای جدیدم رو پوشیدم موهامو که با شونه تیغ داره کوتاه کردم

به قول اینا فشن .من اصلا دختر ساده ای نبودم و دوست نداشتم

هر لباسی رو بپوشم  که بقیه هم میپوشن  تعریف که نکنم ولی

خدایی همیشه تیپ میزنم و اینبارم بهتر از قبل .ساعت ۶ غروب بود

دیگه کم کم باید میرفتم و...

 

دوستای عزیزم ادامش واسه بعد

حتما نظر بدید.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/03ساعت 12:28 توسط یسنا|

 

سلام به دوستای عزیزم .امیدوارم که حال همتون خوب باشه

قبل از شروع داستان خیلی تشکر میکنم بابت نظرات خوبتون

و لطفی که میکنید .بعضی از عزیزان در نظرات ( بیشتر خصوصی)

از سن وسال افرادی که در داستانم اسم بردم پرسیده بودند و

چون حقیقتا نتونستم جواب ۵ یا ۶ نفر رو بدم تصمیم گرفتم که الان

جواب بدم .معذرت میخوام اگه کسایی که منتظر جواب بودن و من

دیر اومدم بازم ببخشید .

داداش بزرگم علی ۲۴ سالشه . اون داداشم ۲۱ سالشه .داییم

۲۲ سالشه .و فرزاد هم ۲۰ سالشه یعنی تا چند روز دیگه که

تولدشه میشه ۲۰ سالش البته اصلا به قیافش نمیخوره ۲۳ یا ۲۴

ساله به نظر میرسه .اینم از جواب سوال چند تا از دوستای گلم.

وسوال یکی دیگه از دوستان گه پرسیده بودند اگه داستان تموم

شه چیکار میکنی؟

عزیزم قصد من از زدن وبلاگ فقط وفقط نوشتن داستانم بوده که

البته به این بهانه تونستم دوستای خوبی مث شما وبقیه پیدا کنم

و وقتی که داستان تموم شد کار منم تموم میشه وباهاتون ناچارا

خداحافظی میکنم . چون اواخر شهریور قراره یه اردو با دوستانم

برم و بعد از اونم که مدارس باز میشند و منم خیلی کم وقت میکنم

بیام اینترنت.

خوب بریم سر ادامه داستان ....

 

اونجایی بودیم که امیر گفت جواب اس ام اس های فرزاد رو بدم

منم حوصله نوشتن نداشتم چون طولانی میشد وتصمیم گرفتم

که بهش زنگ بزنم حدودای ساعت ۱:۳۰ شب بود که بهش زنگ

زدم میدونستم این موقع ها بیداره و داره کاراشو انجام میده .

موقع زنگ زدن امیر داشت گوش میداد .هرچی خواستم نشنوه

نشد . ...

الو .

سلام

سلام تو کجایی دیوونه شدم اینقدر زنگ زدم  چیزی شده ؟!

نه چیزی نشده فقط داییم فهمیده .

چیو فهمیده ؟

اینکه ما با هم دوستیم .

خدایی فهمیده ؟ چی گفت بهت .

هیچی بابا بیخیال .خوبی ؟

به خدا هزار جور فکر به سرم زد آخه چرا گوشیو خاموش کردی ؟

خوب گوشی پیش داییم بود ازم گرفت .

داییت چطور چیزی نگفت ؟ چند سالشه ؟

سه سال از تو بزرگتره . کی میگه چیزی نگفت تازه منم زده .

زدتت ؟ غلط کرده دستش بشکنه .

اون موقع که فرزاد اینو گفت داییم شنید بدش اومد خواست بهش

جواب بده که من نذاشتم.

خوب دیگه چی ؟ کی میای بیرون ؟

بیرون چی بابا تو دلت خوشه .

یعنی چی ؟ میگم کی یه قرار از نزدیک بذاریم ؟ من نمیخوام از دور

ببینمت  بیا ی جلو که نمیخورمت . میخورمت؟

بحث خوردن نیستن من میتر سم کسی ببینه .نه نمیبینه بیا تو

ماشین من .

چی میگی .حالت خوبه دیگه بدتر از این نمیشه کسی منو تو

ماشین یه پسر ببینه .

نترس شیشه هاش دودیه معلوم نمیشی .بیا دیگه .بهت نمیاد

اینقدر ترسو باشی.

از این طرف داییم داشت اشاره میداد یه وقت قبول نکنی .

ببین فرزاد من از این کارا نمیکنم ریسک بزرگیه .

اذیت نکن دیگه بیا .

فعلا نمیدونم باشه فردا حرف بزنیم .

باشه شبت بخیر عزیزم .خوب بخوابی ولی جون من یه کاریش بکن

ببینم چی میشه ولی تو ماشین نه .شب بخیر.

وقتی قطع کردم امیر گفت حق نداری تنها باهاش بیرون بری تا من

نگفتم . خوب؟

خوب ولی تو کی میگی که برم؟

هر وقت خوب شناختمش بعد .خیلی پررو میگه دست داییت بشکنه

تو چرا چیزی بهش نگفتی  وقتی اونو گفت ؟

خیلیم خوب گفت .میخواستی نزنیم .

دم درآوردیا .نذار حالتو بگیرم .

خوب بیخیال .بگو کی میذاری باهاش برم بیرون ؟

تو ماشینش ؟

نه دایی بیرون .

بیرون یعنی کجا ؟ مثل اینکه بدت نمیاد باهاش بری بیرون .درسته ؟

گیر نده خوب . چجوری میخوای بشناسیش ؟

یه جوری . چند سالشه ؟ چیکارس؟

۱۹ سالشه .دانشجو کامپیوتره .

پس هم رشته خودمه کدوم دانشگاه میره ؟

 همون دانشگاهی که تو خیابون .....

آها فهمیدم ... حونشون دقیقا کدومه ؟

نمیدونم دایی فقط میدونم دو کوچه با ما فرق دارن . چند روز دیگه

آدرس مغازه رو بهش بده بگو بیاد اونجا .

اونجا چرا بیاد میخوای چی بهش بگی ؟

هیچی میخوام ببینمش بشناسمش .ببینم اصلا این یارو آدم حسابیه

یا از این لاتای بیکاره که .......

که چی ؟

هیچی .بخواب دیگه.

فردای اون روز بعد از مدرسه که اومدم خونه بهش اس ام اس دادم

وگفتم که داییم میخواد تورو ببینه .

گفت چرا ؟ خبریه ؟

گفتم نه نمیدونم چیکارت داره ولی روز دوشنبه ساعت ۶ یا ۷ برو

مغازه داییم تو خیابون ......

مغازه چی داره ؟

نقره و بدلیجات و عطر  از این چیزا دیگه .

باشه میرم فقط آدرسه دقیق رو برام اس ام اس کن .حالا نمیدونی

داییت چیکارم داره ؟

نه .گفت میخواد تورو ببینه .

تا روز دوشنبه یه جوری بودم کمی استرس داشتم نمیدونستم چرا

میترسیدم داداشام یا از آشنا تو مغازه باشن و فرزاد رو ببینن .زنگ

زدم امیر گفتم تورو خدا اگه یه وقت کسی اونجا بود تابلو بازی در

نیاری ها .گفت نه نگران نباش.

دوست داشتم خوددم اونجا میبودم ببینم داییم چی به فرزاد میگه

داشتم از فضولی میمردم. تو این فکرا بودم که گوشیم زنگ زد .

نگای گوشی که کردم جا خوردم شماره پیمان یود اول خواستم

جواب ندم ولی بعدش پشیمون شدم وجواب دادم .

بله ؟

سلام علیکم حال شما خانوم ؟

سلام شما ؟

آهان یعنی  به زودی مارو فراموش کردی .

نمیشناسم آقا مزاحم نشو .

من مراحمم .پیمانم خره

خر خودتی بیشعور درست حرف بزن

خوب خوب عصبانی نشو . چه خبر چطوری این چند وقته خوش

گذشته با آقا فرزاد ؟

به تو  ربطی نداره .قطع کردم .دوباره زنگ زد .دیگه همش رد تماس

دادم .اصلا حوصله اون یکی رو نداشتم .دیوونه بود باید به فرزاد می

گفتم مزاحمم میشه چون خودش گفت اصلا با پیمان حرف نزن آدم

قاطی و مورد داریه .

حدودای ساعت ۹ شب بود که دیدم هیچ خبری نشده .فرزاد زنگ

نزد خودم بهش اس ام اس دادم .گفتم چی شد داییم بهت چی گفت

جواب داد چیز خاصی نگفت یکم از خانوادم پرسید . و از موقعیت و..

مگه میشه چیزی نگفته باشه .شک کردم فقط در مورد اینا پرسیده

باشه .

برخودش باهات خوب بود ؟

آره خوب بود .

ببین دارن زنگ میزنن فعلا خداحافظ.

 با عجله رفتم درو باز کردم فکر کردم امیره . ولی نه داداشم بود .

داداش حسین دایی نمیاد .؟

نمیدونم فکر نکنم  بیاد مهمون داره .

کیه ؟

میلاد  و رضا

اه عجب شانس گندی .امشب که میخوام بدونم چه خبر بوده و

نظر امیر راجع به فرزاد چیه آقا مهمون داره بمیرن اینه میلاد ورضا

نیومدن نیومدن اصل شانس من امشب اومدن .تلفنی هم که

تابلو بازی میشه .ای خدا یعنی باید تا فردا صبر کنم .بهتره برم درس

بخونم .فردا باید ته وتوی ماجرا رو در بیارم ....

 

دوستای عزیزم ببخشید اگه کم نوشتم . دستم ضرب دیده تو بازی

نمیتونم بیشتر از این . راستی حتما راجع به آهنگ وبم نظر بدید

اگه خوبه که هیچی اگه خوشتون نمیاد سعی میکنم که عوضش

 کنم .آهنگ رو به خاطر درخواست یکی از دوستای گلم  گذاشتم .

نظر یادتون نره .

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/05/30ساعت 16:9 توسط یسنا|

 

                                                                        

سلام به دوستای گل گلی خودم .

ببخشید نمیتونم وبلد نیستم که شاعرانه سلام کنم . همین سلام

خشک و خالی بنده رو بپذیرید عزیزان .قبل از هرچیز تشکر زیاد

میکنم بابت نظرات و خوشحالم که بعضی از شما دوستان گل

داستان رو دوست دارید .

یکی از دوستان در نظرات خواسته بودن که من عکس خودم رو

تو وب بذارم .

عزیزم با عرض شرمندگی این کار ممکن نیست دلیلش هم کاملا

واضحه و توضیح نمیدم .در ضمن او عکسه که گذاشتم خودمم

اون شکلیم .

بریم سر ادامه داستان :

اوضاع منو فرزاد خوب بود منم یه جورایی داشتم بهش علاقه مند

میشدم و احساسم این بود که با بقیه برام فرق میکنه .همونطور

که گفتم داییم در جریان کارام بود ولی نمیدونست با فرزاد دوستم

تا اینکه یه با که رفته بودم حموم و گوشیم تو کشوم بود اتفاقی

داییم خودکار میخواد و گوشی منو میبینه و کنجکاویش گل میکنه

یه اس ام اس رو میخونه که توش اسم من نوشته شده و........

از حموم که اومدم امیر ( داییم) ازم پرسید مگه تو مزاحم مردم

میشی اسم واقعیت رو بهشون میگی ؟! خیلی جا خوردم گفتم

چطور مگه .امیر گفت آخه تو ای اس ام اس نوشته : سلام یسنا

خانومی چطوری کجایی نیستت و.... گفتم تو چرا بدون اجازه به

گوشیم دست زدی ؟ گفت اول این گوشی منه که بهت دادم

ایرانسلت رو بندازی روش درست نمیگم ؟ گفتم به هر حال دادیش

به من نباید اونا رو میخوندی . خیلی خوب چرا رنگت پریده لو

بده واگر نه خودم ته و توی قضیه رو در میارم و... گفتم خوب بهت

میگم .اول قول بده به کسی نمیگی . قول میدم نگم .نه امیر قسم

بخور که به داداش نمیگی . خوب قسم میخورم حالا بگو ببینم

جریان چیه این پسره کیه که اسمتم میدونه .منم نشستم از اون

اولش گفتم تا آخرش .امیر فقط نگام کرد هیچی نگفت اما چه

نگاهی از صد تا فحش بدتر .داد زد سرم مگه قرار نبود که...تو

حرفش پریدم .دایی به خدا... داییو مرگ .توگوشی ازم گرفتی گفتی

اگه خط بندازی رو گوشی خودت همه میفهمن که اون خط رو

خاموش کردی . گوشی دادم بهت ولی سوء استفاده کردی قرار

نبود با پسری دوست شی اونم اینجا تو شهر خودت .من کاری

ندارم ولی اگه چیزیت بشه مقصر منم که از همه چیزتو خبر داشتم

و. لال شدم به کسی نگفتم اگه روز اول به داداشت گفته بودم

ادبت میکرد .گفتم امیر خیلی نامردی تو خودتم تو همه کارا کنارم

بودی مگه غیر از اینه . آره تو درست میگی اصلا من راه و چاه این

کارا رو بهت نشون دادم .حالا مگه چی شده خوب دوست پسر

دارم که دارم مگه خودت پسر امام حسینی ؟ هر روز با یکی هستی

آره هستم چون من هیچ ضرری نمیکنم آسیب نمیبینم ولی تو ...

من چی؟ چون دخترم باید برم بمیرم ؟ هیچ کار نکنم که وای خدا

نکنه آسیب ببینم .بله اینجوریه خانوم تو این دوره و زمونه دخترایی

مثل تو که چشم و گوش بستن هر خطری تهدیدشون میکنه .

میفهمی ؟ من چشم وگوش بسته نیستم .ا چه خوب خانوم دنیا

دیده شده واسه من . یسنا تموم کن این کارا تو بسه دیگه دیگه

اجازه نمیدم هر کاری بکنی .گفتم به تو هیچ ربطی نداره با پشت

دست کوبید تو دهنم خیلی درد کرد گوشیم ازم گرفت ورفت ...

( همیشه دایی امیر از اینکه که کوچیکتر از خودش بهش تو هین

کنه بدش میاد واینبار هم انگار حقم بود که یه تو دهنی بخورم )

خیلی دلم میخواست بشینم یه دل سیر گریه کنم ولی نمیشد

جلو مامان شک میکرد .مامان اومد تو اتاقم داییت چش بود ؟

نمیدونم . چطور نمیدونی ؟ باز دعوا کردین ؟ نه مامان جون خودت

گیر نده حوصله ندارم .یعنی چی ؟ شماها هردوتون دیوونه اید

یه دفع قربون صدقه هم میرین یه دفعه جنگ ودعوا دارین .هیچی

نگفتم اصلا حوصله نداشتم .مامان خواهشا برو بیرون میخوام

بخوابم ..... کلی گریه کردم و بعدشم خوابیدم البته من به کتک

کاری با امیر عادت داشتیم و لج میکردیم میفتادیم به جون هم اما

این یه بار تو دلم میدونستم که دایی تقصیر نداره .اصلا نفمیدم کی

خوابم برد با صدای داداشم بیدار شدم .نمیای شام بخوری؟ وای

مگه چند ساعت خوابیدم ؟ گرسنم بود ولی نخواستم برم میدونستم

دایی الان میاد ( خونه مامان بزرگم و داییم که با هم زندگی میکردن

تو کو چه ما بود و اکثر اوقات داییم پیشمون بود ) داداش سیرم

چرا مگه چی خوردی ؟ نمیام حوصله ندارم .چرا چی شده ؟هیچی

پس اگه هیچی پاشو بیا .گفتم دایی امیر کجاست ؟ هنوز نیومده

الانا دیگه باید پیداش شه .وای خدا حوصله وجرات روبرو شدن باهاش

رو نداشتم نکنه امشب به داداشم بگه که...اگه داداش بفهمه بیچاره

میشم .اومدم بیرون ودست وصورتم رو شستم مامان بزرگم بهم سلام

کرد ببخشید مامانی من اصلا شمارو ندیدم سلام  اشکال نداره دخترم

 معلومه هنوز خوابت میاد .مامانی دایی نمیاد .نمیدونم عزیزم گوشیش

رو جواب نمیده .خواستم زودتر از بقیه شام بخورم و برم تو اتاقم

نمیخواستم امیر رو ببینم هنوز جای دستش درد میکرد تا اومدم برم

آشپزخونه در زدن .مامان گفت یسنا اون درو باز کن امیره .وای نه

روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم .اومد تو سلامش کردم خیلی سرد 

جواب داد .سر میز موقع شام روبروی هم بودیم عجب شانسی دارم

مثلا خواستم زودتر شام بخورم برم تو اتاقم که منو نبینه ولی نشد

اصلا چیزی از مزه غذا نفهمیدم تا سر بلند میکردم نگاهامون گره

میخورد تو هم هیچ حرفی سر شام نزدم امیرم مثل من ساکت بود

داداشم گفت شما دوتا باز دعوا کردین .جوابی ندادم مامانم گفت آره

طبق معمول زدن تو سرو کله هم دیگه .داداشم گفت امیر زدیش ؟

امیر : دستم درد نکنه تا این باشه دفعه دیگه تو رو بزرگتر واینسه

داداشم :من چند دفعه بگم حق نداری روش دست بلند کنی ؟ نمیفهمی

تو امیر: علی حوصله ندارم ولم کن .یعنی چی میگم سر چی دعوا

کردین ؟ امیر نگام کرد .با التماس چشمام بهش فهموندم که نگه

یسنا سرچی بوده ؟ هیچی داداش . آها  پس سر هیچی بود .جواب

من این نبود ها امیر: علی میذاری شام بخوریم یا نه .داداشم گفت

خیلی خوب بعد  شام یسنا بهم میگه چی شده .مامان دستت درد نکنه

شب بخیر .چی شده تو الان بیدار شدی که .نه آخه سرم درد میکنه

میخوام بخوابم .تو اتاق افتادم یاد فرزاد الان چی میگه چه فکری می

کنه از ظهر تا حالا گوشیم دستم نیست .نکنه اس ام اس داده امیر

خونده باشه .خیلی استرس داشتم ای خدا من چیکار کنم ..تو این فکرا

بودم که هردو داداشام اومدن تو اتاق.حوصله سوال جواب نداشتم .

حسین مسخره بازی در میاورد مثل همیشه چی شده آبجی ؟ مرض بدم

میاد میگی آبجی . بگم چی ؟ هیچ  .بذار گازت بگیرم او تو این حس

درای آی ولم کن حوصله ندارم داداش علی گفت حسین تو برو بیرون

میخوام تنها حرف بزنیم .آها ما نا محرم شدیم دیگه آخه هی  مسخره

بازی در میاری.خوب خوب چیزی نمیگم.داداشی نمیگی چی شده .

نه  .نه یعنی چی؟ امیرم که هیچی نمیگه .بگو دیگه . حوصله ندارم

بگو اگه تقصیر امیره تا حالشو بگیرم نه تقصیره من بود .بگو دیگه

نه داداش دوست ندارم بگم .خیلی خوب پس من برم .ناراحت شدی

داداش علی؟ آره شدم چون تو همیشه بهم میگی چی شده الا اینبار

رفت بیرون .تو فکر بودم .نمیدونستم باید چیکار کنم .چی به دایی

بگم .آخرای شب بود رفتم  پیش امیر (اون همیشه تو اتاق من میخوا

بید امشب پیش داداشم بود.)رفتم تو اتاق .دراز کشیده بود تو تخت

دایی امیر .دایی امیر چند بار صداش زدم روشو کرد اونور.ببخشید

دایی  معذرت میخوام باز اهمیت نداد .رفتم جلوتر بوسش کردم غلط

کردن خوبه آشتی دیگه .قول میدی حرف بد دیگه نزنی . دایی به توچه

که حرف بد نیست .چجور نیست .بار آخرت باشه ها .چشم .حالا یه

بوس بهم بده برو بخواب .دایی تورو خدا گوشیو بده .گفت اصلا

حرفشم نزن دایی مرگ من تورو قرآن فرزاد الان نگرانم میشه .پس

اسم آقا فرزاده .خیلی خجالت کشیدم اونو گفت .دایی بده دیگه از ظهر

تا حالا بردیش اون الان نگرانم میشه جون مامانی بده. گفت بریم تو

اتاق خودت الان علی و حسین میان .رفتیم تو اتاق .بشین جریان رو

برام بگو . دایی مگه ظهر نگفتم ؟ احساس کردم بعضی چیزا رو قایم

کردی باشه میگم.ولی تو هم قبلش ازم معذرت خواهی کن .چرا ؟

ظهری زدی تو دهنم دردم میکنه .آخی عزیزم خوب میخواستی مودب

باشی. بیا بوسش کنم .نشستم تو بغلش کلی بوسم کرد .گفت دردش

خوب شد ؟ آره الان دیگه خوبه داداشم اومد تو اتاق .بفرما ماها الکی

نگران اینا میشیم .نگا کن تورو خدا چجوری همدیگه رو بغل کردن.

شب بخیر .امیر گفت گوشیو روشن میکنم در حضور خودم اس ام اس

هاشو جواب بده .مگه اس ام اس داد .اوووووووووووو کلی داد هزار

بارم زنگ زد منم خاموش کردم .خوب بده تا جواب بدم

.دوستای گلم واسه ادامش رو بعدا بخونید حتما نظر بدید.

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 19:22 توسط یسنا|

 

سلام.یه سلام  با عشق به همه ی دوستای گل خودم .

 

از نظرای خوب وخوشگلتون متشکرم امیدوارم که از مطالب راضی باشید .

بدون مقدمه ای بریم سر ادامه داستان ....

خوب تا اونجایی رسیدیم که فرزاد ازم میخواست غیر خودش با هیچکی

حرف نزنم ولی من بهونه میاوردم میگفتم که قصد بدی ندارم فقط سر

گرمیه برام ولی اون زیر بار نمیرفت میگفت ببین یسنا باید شمارتو عوض

کنی گفتم نه من خط دیگه هم دارم دیگه لازم به خط جدیدی نیست

قبول نمیکرد منم لج کردم هی امروز فردا میکردم بابا باشه یه خط دیگه

میخرم ولی نخریدم .چون واقعا حال میکردم با این شمارم خوب یه عادت

بد شده بود ۲ماه و نیم بود که داشتم با خیلی از پسرا یا حتی مردایی که

تو سایت آگهی ازدواج موقت داده بودن حرف میزدم البته به قول داییم لاس

میزدم ( ببخشید) .داشت به من خوش میگذشت نمیخواستم به خاطر

یه نفر صد نفر رو ول کنم در ضمن ۹۰٪ اونا بهم وابسته شده بودن ای خدا

آخه من چطوری باهاشون خدافظی کنم ...

زمان میگذشت و قراربود که تابستون تموم شه و من برم سال اول

دبیرستان داییم گفت یسنا بسه دیگه تو دوران مدرسه نمیشه از این کارا

بکنی درست چی میشه ؟ گفتم دایی قول میدم مثل قبلنا شاگرد اول شم

به خدا نمیذارم به درسم لطمه بزنه . دیگه بهم چیزی نگفت البته فقط

داییم میدونست که من از این کارا میکنم به کسی نمیگفت چون خودشم

اینجوری بود میگفت بچه حلال زاده به داییش میره .یعنی من که هرچی

خلاف وحرف بد رو از داییم یاد گرفتم .

مدرسه که شروع شد بیشتر با فرزاد صمیمی شدم و تقریبا هروز اس

میدادیم یا حرف میزدیم ( این رو هم بگم که از بین همه اونایی که باهاشون

حرف میزدم فقط فرزاد همشهری خودم بود ) بقیه از سراسر ایران بودن.

یه مدت گذشت درسا شروع شدن منم خوش بودم خدایی خوب درس

میخوندم موقع استراحتم ایرانسلمو روشن میکردم اصلا دلم نمیخواست

به نمراتم ودرسم لطمه بخوره و خدا رو شکر نخورد .فرزاد هم مثل بقیه

بهم وابسته شد وابراز علاقه میکرد چند بار امتحانش کردم و فهمیدم با

کسی دیگه دوست نیست میگفت تو اولین دختری هستی اومدی تو

 زندگیم . به غیر از امتحان آمارشو داشتم پسر خوب و مودب و

مهربونی بود خانوادشو دورادور میشناختم آخه همش دو کوچه باهم

فاصله داشتیم در کل آدم مطمئنی بود به اصرارش یه قرار گذاشتیم ولی

خوب من تا اون موقع از این کارا نکرده بودم که بخوام قرار بذارم گفتم به

یه شرط از دور هم دیگه رو ببینیم .قبول کرد .من طی سال تحصیلی کلاس

زبان میرفتم و قرار گذاشتیم بیاد در آموزشگاه ولی تابلو بازی در نیاره که

کسی بفهمه.کلاسم که تموم شد اومدم بیرون یکم به اطراف نگاه کردم

دیدمش یه پسر تقریبا قد بلند و هیکلش کمی لاغر بود ولی درکل خوب بود

تیپشم اسپرت .خوب بود بدک نبود ولی من بهتر بودم ( طبق گفته خودش)

یه چند لحظه همدیگه رو دیدیم بعدش داداشم اومد دنبالم و تا لحظه سوار

شدنم هی دیدش میزدم .رسیدم خونه زنگ زد گفت چطور بودم ؟گفتم

خوب گفت خوب یعنی چی ؟ گفتم خوب یعنی خوب یعنی چی نداره که

گفت یعنی خوشت اومد راضی بودی گفتم آره خوبی ولی باید بهتر شی

گفت از چه نظر گفتم هیکل .من از پسرا ی لاغر خوشم نمیاد گفت من

که لاغر نیستم ۷۱ کیلوام گفتم دوست دارم هیکلت ورزشکاری باشه .

گفت چشم حتما یه کاری میکنم .گفتم خوب حالا تو بگو من چطور بودم ؟

گفت خیلی خوب خوشم اومد راستی چرا موهاتو با این سن رنگ کردی؟

گفتم رنگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا کی گفته من رنگ کردم موهای خودمه .

گفت آخه خیلی روشن و طلایی بود .گفتم تو آفتاب این رنگی میشه واگر

نه موهام خرماییه .گفت اگه میشه هر وقت دیدمت وایسا جلو آفتاب .

خندم گرفت .گفتم دیوونه ای تو .گفت تو دیوونم کردی .کی میخوای

شماره خط ثابتت رو بهم بدی؟ گفتم نه نمیشه هیچ وقت .گفت چرا

اینجوری میکنی یعنی بهم اعتماد نداری ؟ چرا دارم ولی نمیتونم بدم .

آخه چرا دلیلت چیه ؟ من که نمیخوام دائم مزاحمت شم هر وقت خودت

خواستی تماس میگیرم .هرچی گفت من قبول نکردم .گفت پس باید این

ایرانسل رو خاموش کنی یکی دیگه بخری که فقط من شمارش رو داشته

باشم گفتم حالا تا ببینم چی میشه .موقع خدا حافظی یه جور خیلی

مهربون صدام زد یسنا . گفتم بله .گفت یه چیزی بگم نخندیا گفتم نه واسه

چی بخندم ؟ گفت خیلی دوستت دارم .گفتم ممنون گفت تو چی داری؟

گفتم هنوز نمیدونم ولی تو پسر خوبی هستی . گفت: خوب یعنی چی؟

 گفتم :خوب یعنی خوب........

 

دوستای عزیزم ادامش واسه بعدا .دوستتون دارم  منو از نظرای قشنگتون دریغ  نکنید..خدا نگهدارتون.

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/25ساعت 18:46 توسط یسنا|


آخرين مطالب
» شیطونی تموم شد
» شیطونی / 11
» شیطونی / 10
» شیطونی / 9
» شیطونی / 8
» شیطونی / 7
» شیطونی / 6
» شیطونی / 5
» شیطونی / 4
» شیطونی / 3

Design By : Pichak